شعر ||

آزرده نیستم که دل از من بریده‌اند،

آزرده نیستم که دل از من بریده‌اند،
آنان که طعم تلخ غمم را چشیده‌اند

بود و نبود عشق تفاوت نمی‌کند
دل را برای تنگ‌شدن آفریده‌اند

فرقی میان مردم بینا و کور نیست
وقتی مرا جز آنچه نبودم ندیده‌اند

در من هزار چشمۀ می هست و دیگران
هر بار تشنه‌تر به سرابی رسیده‌اند

از حُسنِ من به پیرهنی پاره می‌رسند
یوسف به زور داشتنِ زر خریده‌اند

عاشق‌شدن به روی خودت خط کشیدن است
خودکامه‌ها به زیر «خودت» خط کشیده‌اند

پرواز را چگونه بگویم برایشان؟
تا سقف آرزوی قفس تا پریده‌اند