شعر ||

الا ای آهوی وحشی! کجایی؟

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
حافظ

«الا ای آهوی وحشی! کجایی؟»
که دارم با تو قصد آشنایی

چرا باشیم تنها و مجرد؟
بیا پنجاهمان با هم شود صد

بیا تا خطبۀ عقدی بخوانیم
خدایی می‌شود؛ ما می‌توانیم!

اگرچه ظاهراً گردن‌کلفتم
ولیکن باطناً زیبای خفته‌م!

چرا هی باشم این‌طوری مشوّش؟
چرا گاهی نباشم خرّم و خَش؟

رفیقت می‌شوم از بیخ و از جان
رفیقی بی‌کلک، مانند مامان

الا ای آهوی وحشی! کجایی؟
اِهِنّی! یا اُهُنّی! یک صدایی!

به عشق دیدنت آواره گشتم
درِگوشی بگم: بیچاره گشتم

به دنبالت رسیدم شهر تهران
امان از پایتخت بوووقِ ایران!

پر است از چیزهای خوب و عالی
و ایضاً چیزهای جایِ خالی

به‌قدری نعمت نادیده پیداست
تو گویی جنت رضوان همین‌جاست

نمی‌گنجد بیانش در توانم
نمی‌چرخد زبانم در دهانم

مرا که چشم و گوشم بسته بوده
به کلی کلهم کلاً گشوده

چرا این‌قدر خوشگل دارد این شهر؟
مگر با بنده مشکل دارد این شهر؟!

به مترو بنگرم، تویش تو بینم
به خودرو بنگرم تویش تو بینم

به هر جا بنگرم، تاکسی و مترو
یکی پیداست آنجا همچنان تو

به هر کس می‌رسم می‌پرسم از او
گلی گم کرده‌ام! آهوی من کو؟!

بگو آهوی من آیا تو هستی؟
تو هستی؟ یا تو هستی؟ یا تو هستی؟

به مینا، پانته‌آ، پروین و مهسا
به افسانه، سهیلا و پریسا…
::
خداوندا! تو شاهد باش بنده
نبودم هیچ، جز شوهرشونده!
::
خلاصه گشتم و گشتم ولیکن
نیابیدم نشانی از تو اصلاً

مرا عمری به پایت کاشتی تو
مرا در حسرتت بگذاشتی تو

چه شب‌ها که سحر شد با دل ریش
ندارم غیر اشک و آه با خویش؟

دلم می‌خواست تا یارم تو باشی
به رسم همسری، دور از حواشی

ولی از بس پی‌ات گشتم، شدم گیج
و گشتم منصرف از امر تزویج

همان بهتر عزب‌اوغلی بمیرم
به جای آنکه گُل‌گیجه(!) بگیرم

الا ای آهوی وحشی کجایی؟
برو بابا! نمی‌خواهد بیایی! اه! لوس!