شعر ||

تو با لبخند خود احوال غم‌ها را پریشان می‌کنی بانو!

تو با لبخند خود احوال غم‌ها را پریشان می‌کنی بانو!
چه شیرین خاطرات تلخ را با بوسه جبران می‌کنی بانو

تو مضمون بلند و بکر و نابی؛ شورانگیزی برای من
غزل‌های مرا دامان کولی‌های رقصان می‌کنی بانو

نمی‌دانم چه کفری در سرت داری، چه اعجازی در اندامت
که ایمان مرا می‌سازی و یک‌باره ویران می‌کنی بانو

میان این همه شاعر فقط شعر مرا از حفظ می‌خوانی
نمی‌فهمم! مرا می‌خواهی اما باز کتمان می‌کنی بانو

کجا ماهی به تنگی تنگ از دریا قناعت کرده تا حالا؟
چرا پس جای دل‌دادن به یک آغوش مهمان می‌کنی بانو؟