شعر ||

حالم سرودنی به زبان درخت‌هاست

حالم سرودنی به زبان درخت‌هاست
حرفم شنیدنی ز دهان درخت‌هاست

هی سبز و سرخ و زرد به من وحی می‌شود،
رازی نگفتنی که میان درخت‌هاست

هر شاخه، آیه‌ای‌ست به تکریم آسمان
شوق شهود در جریان درخت‌هاست

هم‌پای باد سر به هوا چرخ می‌زنند
انگار باده در شریان درخت‌هاست

جاری‌ست در دقایق هستی طراوتی
_ذات منوری_ که از آنِ درخت‌هاست

می‌ایستم به حرمتِ بودن، تمام‌قد
قلبم تپنده هم‌ضربان درخت‌هاست

گنجشک‌ها جنون مرا درک می‌کنند
جانم همیشه بسته به جان درخت‌هاست

برخیز تا درخت شویم و بگستریم
وقت درنگ نیست؛ زمان درخت‌هاست