دست رد میزنی به سینۀ من، به هوایی که بیخیال شوم
بیخیالی به من نمیآید، مانده اهلی به این روال شوم
تا کجا، نه… نمیشود… هرگز…؟ لااقل محض دلخوشی بگذار
بخت خود را بیازماید عشق، پنجهدرپنجۀ محال شوم
عکسها را به فرض سوزاندم، نامهها، دفتر غزل را هم
خاطرات تو را چهکار کنم؟ حلقهات نیستم که چال شوم
چه جوابی بگو به «من» بدهم تا که دست از سر تو بردارد
هیچ از من نمانده باقی تا با خودم وارد جدال شوم
دلخوشم میکنی به آینده به گذشت زمان و عادت؛ نه!
بعد عمری قمار بیهوده، تازه راضی به احتمال شوم؟
میروی دور میشوی آنقدر که صدایم به گوش تو نرسد
تا زمانی که میرسد شعرم، مرگ بر من اگر که لال شوم