دلبر دیگران، فلان دارد
دلبر من فقط زبان دارد!
چه زبانی؟! دو متر و اندی سانت!
بلکه افسار و ریسمان دارد
شک ندارم که در ژِنومهایش
نسبتی با خزندگان دارد
تا دهان باز میکند به سخن
خوب پیداست قصد جان دارد
عاشقِ خوردنِ سر بندهست
میخورد هرچه در توان دارد
مثل دندان نیشِ خونآشام
بددهان، نیش در دهان دارد
نفسش عطر تند کافور است
بوی نفخی چنان متان دارد
چه بگویم من از صدای بدش؟!
خیش و اسکاچ بر روان دارد
سبک آوازخواندنش، عَرقار!
خرکلاغیِ توأمان دارد
از صدایش که بگذرم، سیماش
هر چه زشتیست بیکران دارد
چشمهایش فراریاند از هم
ابرویش لوله در کمان دارد
بینیاش فیل را زده گاراژ
ساختاری چو پلکان دارد
زلف او پشم ذرت و شتر است
بر سرش، جغد آشیان دارد
گونههایش هلوی گندیده
چانهای مثل شیردان دارد
قامتش نردبان دزدان است
پوستی همچنان کتان دارد
کمرش چون ستونِ کاخ «نِرون»!
گرز رستم به جای ران دارد
در سرش کوه کاهدان دارد
در تهش، کرم، کاروان دارد
مابقی غیرقابلپخش است
چیزهایی بلابیان دارد
شرح احوال بنده و ایشان
حجم یک دورۀ رمان دارد
نشود روضه بیش از این مکشوف
تا تهش را برو چهسان دارد!
جمع اضداد نه! که منهایش!
او نه موی و میان، نه آن دارد *
«درد عشقی کشیدهام که مپرس» **
عین دردی که زایمان دارد
عشق من، آب و نانِ من نشده است
خوشِ آنکس که آب و نان دارد
—
* حافظ: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بندۀ طلعت آن باش که آنی دارد
** حافظ: درد عشقی کشیدهام که مپرس/ زهر هجری چشیدهام که مپرس