شعر ||

رفتنی مثل آفتاب نباش

رفتنی مثل آفتاب نباش
مرگ‌باورتر از حباب نباش

تلخیِ زندگی خودش کافی‌ست
تو دگر عامل عذاب نباش

ماندگاری به طولِ «بودن» نیست
گلِ خشکیده در کتاب نباش

با مترسک نجنگ و دوست نشو
آسمان! کمتر از عقاب نباش

عصر، عصر رسیدن است اما
تو زمین‌گیر این شتاب نباش

عشق با راحتی نمی‌سازد
مرد! با درد بی‌حساب نباش

عاقلان بغض را نمی‌فهمند
جز به میخانه‌ها خراب نباش

اشک، مشکل‌گشای دنیا نیست
سنگ زیرین آسیاب نباش

«تو»نبودن به تو نمی‌آید
قل بزن، چشمه شو، سراب نباش

سایه‌ها را به سایه‌ها بسپار
آفتابی تو؛ در حجاب نباش

به خودت لااقل دروغ نگو
بر حجاب خودت نقاب نباش
::
آه! آیینه! راحتم بگذار
دیگری باش و بازتاب نباش