شعر ||

سرچشمه‌ام تو بودی و دریای من تویی

سرچشمه‌ام تو بودی و دریای من تویی
دیروز من تو بودی و فردای من تویی

خاموش مانده‌ام به تماشای «بودنت»
روشن‌ترین ستارۀ شب‌های من تویی

نوشیده‌ام تو را که فراموش‌تر شوم
بی‌هوشی بلند و گوارای من تویی

می‌بینم از نگاه تو انوار ذات را
چشم‌وچراغ و شوق تماشای من تویی

نور از تو روشن است و سحر از تو منتشر
صبحی اگر شکفته به یلدای من تویی

بر خلوت سکوت، قدم می‌زند قلم
تحریر کن مرا که الفبای من تویی

جاری‌ست در قرائت معنا، تغزلت
شأن نزول قول و غزل‌های من تویی

تأویل‌ها به درک وجودم نمی‌رسند
تنها دلیلِ هستیِ زیبای من تویی

نیلوفرانه آیه‌به‌آیه شکفته‌ام
در خلسۀ مکاشفه، بودای من تویی

محتوم عشق، بردۀ بازار عقل نیست
تردید را بِدر که زلیخای من تویی

آه ای جنون! که جان و جهان داده‌ای مرا
با من بمان همیشه که دنیای من تویی