شعر ||

شبی با حالتی جدی زنم گفت

شبی با حالتی جدی زنم گفت
که پیش از من به بالینت که می‌خفت؟

بگفتم بنده سینگل بودم از بیخ
خری افتاده در گل بودم از بیخ

نبودم زوج و بودم بنده مفرد
به ظاهر خوب و درواقع بدِ بد

اگرچه مستعد چیز بودم
ولیکن در پی پرهیز بودم

به‌سانِ یک جوان انقلابی
که دارد دین و ایمانی حسابی،

نَزَد سر اصلاً از من اشتباهی
نکردم قدر یک ارزن گناهی

(اگرچه داشت حرف من عواقب
ولیکن چون صداقت هست واجب،)

به او گفتم که بالش بود یارم
و آن را می‌گرفتم در کنارم

تمیز و خوشگل و خوب و مرتب
قرارم بود با ایشان دهِ شب

چنانش می‌گرفتم چون درآغوش
غم دنیا مرا می‌شد فراموش

برایم بود معشوقی خیالی
مرا می‌کرد او حالی به حالی

چنان حال مرا می‌داد تغییر
که زیرم روی می‌شد، روی من زیر!

چنان مست خرابِ آب نگور
خراب یکدگر بودیم بدجور

شبیه قصۀ لیلی و مجنون
به هم شد عشقمان هی روزافزون

به خلوتگاه دور از چشم مردم
تجسم کن تجسم کن تجسم…

به ظاهر چند بوس و یک بغل بود
ولی هر کاری از ما محتمل بود

نه فکر بد نکن، منظورم این بود
چو عشقی آسمانی بر زمین بود!

خلاصه بعد یک ساعت کلنجار
خلاف میل من گاهی به اجبار،

شبیه مادر خوبی سرانجام
مرا می‌کرد خواب آرام‌آرام

::

زنم یکباره از جایش به در شد
رخش سرخ و لبش زیروزبر شد

دو چشمش شد شبیه کاسۀ خون
مرا کرد از اتاق خواب بیرون

حدوداً چند ماه آزگار است
که احوال من بدبخت زار است

نموده نزدتان از من شکایت
که شوی‌ام کرده قبل از من خیانت!

کجا این هست اسمش عشق‌بازی؟
خیانت کرده‌ام آقای قاضی!؟

چه کردم من که این باشد جوابم؟
چرا هی می‌دهد زجر و عذابم؟!

گناه است اینکه یک مرد مجرد
که دارد حال و روزی واقعاً بد،

بگیرد بالشی را گاه در بر
اگر جرم است، این شمشیر و این سر

«به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زَنَد منّت پذیرم»

ولی جدی خطا و جرم من چیست؟
سزای راستگویی دشمنی نیست

گرفتم درس از کارم که عاشق
همان بهتر نباشد صاف و صادق

صداقت با زنی که هست نادان
جفاکاری بود بر حال مردان!