شنیدم که در ناکجای جهان
که دوزخ، بهشت است در پای آن
بزرگی بهقدری غم و غصه خورد
که یکباره دق کرد و از بیخ، مُرد
بماند که او داغدار چه بود
کهنزخمها را گشودن چه سود؟
اگر رند باشی بدون سؤال
شوی واقف از تلخی وضعوحال
کنون شرح بعد از وفاتش شنو
ز دعوا سر باقیاتش شنو
که هر کس بهقدر توان سعی داشت
بَرد زآنچه مرحوم باقی گذاشت
یکی گفت ایشان مرا یار بود
مرا یار گرمابه و غار بود
بهقدری به جانش گره خوردهام
که انگار من جای او مردهام
مرا بارها از لحاظ سواد
بهحق جانشین خلف نام داد
که بعد از صد و بیست سالِ سیاه
منم بعد او پیشوای سپاه
به شوخی بفرمود یک روز او
که: عشقش منم، دیگرانم هَوو!
اگر هیچ عکسی نداریم ما
که باشد گواهی بر این ادعا،
از این روست کاو اهل جلوت نبود
کسی را بهجز ما به خلوت نبود
و ضمناً که او عشقِ سلفی نداشت
به ذاتش پلنگی و جلفی نداشت
ازآنرو بر اثبات این گفتهها
کسی نیست شاهد بهغیر از خدا
یکی دیگر از جای برخاست کِی
شمایان که هستید یاران وی،
اگر راست گفتید با این حساب
چرا عکسها دارم از آن جناب؟
دو تا و سه تا، نه! هزاران هزار
به پیجاندرونند آنها قطار
در انواع و اقسام فیگورها
چنان صفحۀ چهرهمشهورها
ز گهواره تا گور او عکس هست
حساب من و او لذا دیگر است
منم وارث نام و آوازهاش
نباشد کسی چون من اندازهاش
بهجز من کسی تسلیتگو مباد
منم رخش او و شمایان شُغاد
یکی از بزرگان دربندِ میز
که سابق بر این بود اهل تمیز
پیامی فرستاد شیوا و نغز
نه که پاچهخوارانه، سرشار مغز
فلانی اگر شد فلانی ز ماست
گهی بنده ابزار فیض خداست
من او را چنین نامور کردهام
به استادیاش مفتخر کردهام
من او را که مس بود زر کردهام
بهکل زیر او را زبر کردهام
همی یادم آید ز عهد شباب
که از تخمِ خود شد برون آن جناب،
بدو گفتم ای جوجه! بر خود مبال
تو را میدهم درعوض پرّوبال
«بلندی از آن یافت کاو پست شد» *
درِ بنده را کوفت تا هست شد!
لذا هر چه او دارد از بنده است
که ماه از برِ هور تابنده است
::
هم اثبات بود و هم انکار بود
از این دست اقوال بسیار بود
بکوشید هر کس که از آن نمد
کلاه بزرگی نصیبش شود
چنان واقعیت، اراجیف شد
که تاریخ از بیخ تحریف شد
لذا قوموخویشان آن زندهیاد
چو دیدند میراث او را به باد
از او دستخطی نمودند رو
که پایان پذیرد بگوومگو
ولی وضع آنقدر ناجور بود
که سرکنگبین نیز صفرا فزود
از آن دستخط هم گشایش نشد
نتیجه به غیر از همایش نشد
نکوداشتهای بزرگ و قشنگ
بهظاهر حکیمانه اما جفنگ
به تکریم آن دستخط جدید
ز هرگوشه هرکس گریبان درید
همان گفتهها باز تکرار شد
تن مرده صدباره بر دار شد
::
بر این وضع و منوال چندی گذشت
که تا از بزرگان یکی درگذشت
همین که غم نو به بازار شد
غم کهنه در دم دلآزار شد
چنان تازهغم، کهنهغم را زدود
که کس فکر استاد پیشین نبود
دوباره همان آش و آن کاسه شد
به آشاندرون بود هر کس نخود
«یکی داستان است پر آب چشم» **
پر از بغض و اندوه و افسوس و خشم
حدیث مفصل ز مجمل بخوان
عیان را چه حاجت به شرح و بیان
::
خدایا! از این خیل مردارخوار
که بر موجهایند دائم سوار
مرا حفظ کن بعد مرگم چنان
که از من نماند به دنیا نشان
همین که تو یادم کنی کافی است
چه حاجت به نشر بیوگرافی است
«خدایا! چنان کن سرانجام کار»
تو خشنود باشی، نه آن مردهخوار!
—
* سعدی: بلندی از آن یافت کاو پست شد/ در نیستی کوفت تا هست شد
** فردوسی: یکی داستان است پر آب چشم/ دل نازک از رستم آید به خشم