شعر ||

عصرها بعد از اداره بعدِ جنگ تن‌به‌تن

عصرها بعد از اداره بعدِ جنگ تن‌به‌تن
خانه با لبخند می‌آید به استقبال من

اول از من می‌تكاند خرده‌های شهر را
_خستگی‌هایی که مانده روی دوش پیرهن_

تا مرا پیراست از هرچیز غیر از زندگی
عشق‌بازی می‌کنم با خانه را آراستن

پرده‌ها را می‌گذارم پشت گوشش با دو گل
گاه با یك غنچه سوسن، گاه با یک نسترن

شعر می‌خوانیم با هم، «منزوی»، «قیصر»، «فروغ»
خانه و من روز و شب داریم با هم انجمن

چشم می‌دوزم به چشمان طلایی‌رنگ سقف
شاد می‌رقصیم روی قالیِ دشت و دمن

روی فرش دامنش سر می‌گذارم بعد رقص
هال می‌گوید برای او بخوانم یك دهن

می‌نشینم گوشه‌ای از خانه، چه‌چه می‌زنم
تا که یک دیوار می‌گوید: «نخوان! ای در چمن»!

خانه‌ام را دوست دارم عشق می‌ورزم به او
مثل عشق كهنه‌سربازان به آغوش وطن

من وصیت كرده‌ام در خانه‌ام دفنم كنند
بعد مرگم هم در آغوشم بگیرد چون كفن