شعر ||

می‌خواستم… به خواستن من نبود؛ نه!

می‌خواستم… به خواستن من نبود؛ نه!
جز مرگ نیست آخر زاینده‌رود؛ نه!

عمری چو آسمان، قفسم را نگاه کرد
راهی برای بال گشودن، گشود؟ نه!

آن دل‌ربا که ساده، دل از سنگ می‌ربود
یک‌بار هم دل از من بیدل ربود؟ نه!

شاعر شد از شنیدن اشعار من ولی،
بیتی برای دلخوشی من سرود؟ نه!

آیینه‌اش شدم که مرا نیز بنگرد
پلکی نگاه کرده و لطفی نمود؟ نه!

رخصت نداد بست‌نشین دلش شوم
چاه خروج مانده و راه ورود، نه!

فواره‌وار راه به جایی نمی‌برم
غیر از سقوط نیست پس از هر صعود؛ نه!

شمعم؛ به اشک، سوختم از داغ مهر او
دردا که ذره‌ذره ندارم وجود؛ نه!

سهم از نگاه‌کردن او غیر آه نیست
در چشم من نرفته به جز زخم دود؛ نه!

انکار می‌کند که پرستش به مستی است *
انگار نیست چاره به غیر از حدود؛ نه!

عمری سلام‌های مرا پاسخی نداد
مُردم ولی نشد که فرستد درود… نه!

فهمیده‌ام که عاقبت عشق، بازی است
در این قمار نیست به جز رنج سود؛ نه!

داده‌ست عهدِ سوخت‌و‌سوزم به باد هیچ
هرگز وفا نکرده به من دیر و زود؛ نه!

حتی خدا به راز و نیازم نظر نکرد
مشکل‌گشا نبود رکوع و سجود؛ نه!

پاخورده از محبت خویشم؛ تو هم برو!
دیگر نمانده است مرا تاروپود؛ نه!


* علامه سید محمدحسین طباطبایی(ره): پرستش به مستی است در کیش مهر/ برونند زین جرگه، هشیارها