آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا! حالا که من افتادهام از پا چرا؟
شهریار
میروی جانت به قربانم ولی حالا چرا؟
پابهپا بیخود نکن؛ با سر برو؛ با پا چرا؟
ای شریک مردگی! ای آلت ساییدگی!
بختکا! خب زودتر پا میشدی، حالا چرا؟
«عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست»
پس همین حالا برو؛ فردا و پسفردا چرا؟
ای کنه! زالو! بیا بیدردوخونریزی برو
بیخیال «نه»، «اگر»، «شاید»، «ولی»، «اما»، «چرا»
از مشاور هیچچیزی درنمیآید؛ لذا
بگذریم از پاسخ «این را چرا؟»، «آن را چرا؟»
توی گوگل جستجو کردم چه مرگت میشود
گفت: زائویش بریده ناف او را با «چرا؟»
در گلستان باب چارم گفته استاد سخن:
سنگ وقتی بسته باشد سگ بگیرد پاچه را
ای چراها را فلان و ای فلانها در چرا
میروی و میرود صدشکر یک دنیا «چرا؟»
این طلاق! این آب حیوان! نوشداروی من است
سفرهات را جمع کن ای مرگ! بی چون یا چرا