شعر ||

نمی‌خواستم در دلی جا شوم

نمی‌خواستم در دلی جا شوم
مگر بیشتر نیز تنها شوم

سراغی نمی‌گیرم از دیگری
مگر گاه از آیینه جویا شوم

کسی از جنونم خبردار نیست
زلیخا نبودم که رسوا شوم

به حال خودم واگذارم کنید
من از دور باید تماشا شوم

خودم را کجا گم کنم بهتر است؟
کجا می‌شود سخت پیدا شوم؟

درختی تبرخوردۀ حسرت‌ام
محال است دیگر شکوفا شوم

اگر اردکی قو شده قصه است
بنا نیست یک روز زیبا شوم

کسی کاش راه مرا سد کند
نمی‌خواهم از جبر، دریا شوم

خوشم با همین سوگ ویرانی‌ام
من از این گذشتم که برپا شوم