شعر ||

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
حافظ

«نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد»
یا اگر دل نشد از سایر اعضا ببرد

دلبری اوففف! که مویی و میانی دارد
زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و اینها ببرد!

هرگزم نقشِ وی از لوحِ دل و جان نرود *
یا اگر رفت مرا نیز همان‌جا ببرد

در نمازم چو قضایاش به یادم آید
از مصلی دل ما را به قضایا ببرد

کاش و صدکاش که من یوسف ثانی بودم
که اگر می‌برد از من چو زلیخا ببرد

من به یک دلبر بی‌حاشیه قانع هستم
تیمی و با رفقایش نه! که تنها ببرد

از ازل تا به ابد ساکن ایرانم کاش
دل ز من مثل اهالی اروپا دنیا ببرد

من خودم پایۀ دل‌دادنم از بیخ به او
خر شود فوری و بی شاید و اما ببرد

از دل پیشکش من نشُمارد دندان
واقعاً فارغ از این ناز و اداها ببرد

فکر وابستگی بنده نباشد بیخود
بیخیالم شده، بی ترس و مدارا ببرد

من چه کم دارم از آن گاو که جفتی دارد
نیست در شهر نگاری که دلم را ببرد؟


* حافظ: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود/ هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود