این شعر، نقیضهای بر غزلی از «فاضل نظری» با مطلع:
دلواپس گذشته مباش و غمت مباد
من سال هاست هیچ نمی آورم به یاد
::
هرچند داده است مرا قاچ تو به باد
حالم حواله است به کتفم… غمت مباد
بیاعتنا شدم به غم قاچخوردنم
دلواپسم نباش که خوش میروم به باد
آنگونه پشتورو شدهام که دگر مرا
نخسوزن تو نیز نه غمگین کند نه شاد
این قاچخورده را به ترحم نیاز نیست
من قاچهاست هیچ نمیآورم به یاد
ای آنکه قاچ را به نظر کیمیا کنی
حاشا به قاچخوردن اگر باشد انتقاد!
هرگز نمیرد آنکه خورَد قاچ پشت قاچ
دارم به قاچخوردنِ هرروزه اعتیاد
ما را به قاچخوردن خود این گمان نبود
گیتی حریف قاچخوری عین من نزاد
من در پیاله قاچ ز عشق تو خوردهام
قاچیدهام به قاچ تو ای قاچ بیپماد!
قاچم به اتفاق دو نیمام جهان گرفت
شکر خدا که قاچ مرا هست ازدیاد
در کار قاچ حاجت هیچ استخاره نیست
حتی به فرض باشم اگر عاشقی… گشاد
قاچم نهفته به ز فراخان مدعی
باشد که قاچقاچ شوم فارغ از ضماد
گفتی صبور باش و به قاچ اعتماد کن
بهبه به صبرکردن و رحمت به اعتماد
راهیست راهِ قاچ که هیچش کناره نیست
هرکس که نیست همره ما مرحمت زیاد