شعر ||

و زن زیباست آن‌قدری که دفترها،

و زن زیباست آن‌قدری که دفترها،
سرودیم و نمی‌گنجد به باورها

حریر از او گرفته نرم‌خویی را
از احوالش درخشانند مرمرها

تنش بخشیده شور و عطر و زیبایی
به ساغرها و عنبرها و زیورها

لبش… چشمش… کنارش… دست‌وپاهایش…
چه اعجازی‌ست در تفسیر پیکرها

چه عیسی‌ها شد از دامان مریم‌ها
چه اسماعیل‌ها سیرابِ هاجرها …

اگر ختم رسالت را نمی‌خواندند
از آن‌ها بلکه می‌آمد پیمبرها

خدا هم دیدنی می‌بود اگر چون او،
مسلمان می‌شدند از شوق، کافرها

هنر، آنی اگر دارد از او دارد
که چشم، آیینه است از ماه‌منظرها

برای گفتن از او واژه‌ها گنگند
خموشند از سخن‌گفتن سخنورها

غزل ظلم است باید سوره‌ای آورد
اقل گفتیم در توصیف اکثرها