شعر ||

چرا باید بپوشی پیرهن وقتی مرا داری؟

چرا باید بپوشی پیرهن وقتی مرا داری؟
که از من گرم‌ونرم و خودنمایان‌تر کجا داری؟

اگر یک لا حریر از بوی گل حتی تنت باشد
چرا آن خار را باید بر این بستان روا داری؟

نپوشان تن، بیفشان «من»، برقص و دلربایی کن
نشان تشنه‌چشمان ده که در چنته، چه‌ها داری

خدا روزی که خلقت کرد از لطفت به خود بالید
نه تنها سجده از خلقی، که تعظیم از خدا داری

تو مصداق خدا در آب‌وخاک آدمیزادی
که در این ابتدا، زیبایی بی‌انتها داری

نه! حتی در خیال شعرهایم هم نمی‌آیی
مگر آیینه باشد دفترم؛ از بس حیا داری

دلم پاگیر عشقت مانده و دل‌خونم از دستش
که پا در خوفم آن‌قدری که دستی بر رجا داری

مرا اندازۀ یک جمله، واژه، حرف… نشنیدی
فقط با خنده گفتی جای دلدار، ادعا داری!