گِل بگیرند هم ملالی نیست، که سکوتم بیانگری دارد
شاعران یکبهیک شهید شدند، دیو سودای دلبری دارد
حسن یوسف تقلبی شده است، شهر لبریز از زلیخاهاست
هر تراشیدهسر برای خودش ادعای قلندری دارد *
گرچه رودم ولی عطش دارم، چشمهایم سراب جوشان است
بغض میریزد از خیالِ ترم، اشک من شور هاجری دارد
خستهام، خسته از پشیمانی؛ سالکم، سالک پریشانی
دیرگاهیست روح زخمی من با خودش هم ستمگری دارد
خیرشان پیشکش، نمیخواهم! چاهِ تنهایی است تقدیرم
خونِ پیراهنم به من فهماند، گرگ با من برادری دارد
باید «آهندلی کنم چندی، ندهم دل به هیچ دلبندی» **
آه! عشق _این قمار بیهوده_ آرزوهای سرسری دارد
—
* حافظ: هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست/ نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
** سعدی: گفتم آهندلی کنم چندی/ ندهم دل به هیچ دلبندی