گلنگدن را کشید و سه تا تیر هوایی شلیک کرد؛ بعد هم با زبان خودشان شروع کرد داد و بیداد کردن. سعید از طویله زد بیرون و دوید سمت حیاط. دوتا از بزغالهها را دید که افتادهاند روی زمین و از تشنج میلرزند. میان فریادهای پیرمرد، رو کرد به مرتضی «چی شده؟ چه کار کردی؟» «پیرمرده از بس حرف میزد، حواسم پرت شد و داروی گاو را زدم به این طفلکها!» سعید جعبۀ دارو را خالی کرد روی زمین؛ دو تا دگزامتازون پیدا کرد و به نوبت زد به بزغالهها. پیرمرد همچنان داد میزد. معلوم بود که فحش میدهد؛ اینکه چه میگوید را هیچکس غیر از زنش، راننده و یکی از اهالی منطقه که بهعنوان پیشمرگ با گروه همراه بود، متوجه نمیشد. پیشمرگ، تفنگش را دو دستی چسبیده بود. یکی از بزغالهها کمی آرام گرفت؛ پیرمرد هم همینطور. منتظر بود ببیند تکلیف آن یکی بزغاله چه میشود. چند دقیقهای گذشت ولی بزغاله آنقدر لرزید تا مثل چوب خشک شد.
دور خانۀ پیرمرد شلوغ شده بود ولی هیچکس هیچ حرفی نمیزد. پیشمرگ اجازۀ تیراندازی نداشت؛ الا به روی کومولهها. به پیرمرد هم نمیخورد کوموله باشد؛ الان هم وقتش نبود.
بزغاله که مُرد، پیرمرد دوباره گر گرفت. اینبار رگباری چند تیر دیگر حوالۀ آسمان کرد؛ سعید بلند شد و رفت سمت پیرمرد. حاجی داد زد «بیا اینور!» سعید بیتوجه به تذکر نزدیک پیرمرد شد، لولۀ داغ تفنگ را با دستش گرفت و چسابند به سینهاش! «اگه اینجوری زنده میشه بزن!» پیرمرد زل زده بود به دست سعید روی لوله. «تو چه میدانی بدبختی یعنی چه؟! تمام داروندارم همینها هستند.» «آره نمیدونم! راست میگی. ولی اومدم که بفهمم. اومدم که یه ذره کمش کنم برات. حالا هم گند زدهایم. نامردِ روزگارم اگه حلش نکنم.» «چطوری؟ مرده زنده کنی؟! معجزه داری؟» «نه! ولی معرفت دارم. تو هم داری. اگه نداشتی الان منم کنار بزغالهات افتاده بودم.» پیرزن با زبان محلی چیزی گفت و پیرمرد، سر تفنگ را آورد پایین. پیشمرگ هنوز تفنگش را سفت چسبیده بود. سعید گفت «درستش میکنم. به شرفم قسم.» حاجی نزدیک سعید شد «بذار از اینجا به بعدش با من باشه.» پیرمرد بدون اینکه سر برگرداند سمت حاجی گفت «درستش کن!» سعید انگشترش را از انگشتش کشید بیرون و گذاشت کف دست پیرمرد «این بزغالۀ منه! همۀ داروندارم؛ یادگار بابامه.» پیرمرد بند تفنگ رو انداخت روی شانهاش «نمیخوام!» «میدونم اندازۀ یه بزغاله نمیارزه ولی برای من…» مرتضی پرید توی حرف سعید «راست میگه آقا!» سعید حرفش را ادامه داد «امانت باشه پیشت، تا برم شهر، از بانک پول بگیرم و برگردم.» حاجی گفت «خودم الان باهاش حساب میکنم. این کارها لازم نیست.» پیرمرد که از دخالتهای حاجی خسته شده بود رو کرد به پیشمرگ و با زبان محلی چیزی گفت. پیشمرگ، حاجی را کشید کنار و آرام گفت «صبر کن» و بعد با زبان محلی به پیرمرد گفت «باباش سید کاظمه؛ همون که کومولهها سرش رو بریدن.» پیرمرد زل زد توی چشمهای سعید و انگشتر را بوسید.