حاجباقر به هر پله که میرسید یک فحش چارواداری حوالۀ صدام میکرد. هر چند تا پله یکبار هم میایستاد، شلوارش را بالا میکشید و دوباره راه میافتاد. چشم حسینآقا که به در خانه افتاد، گفت «بیتعارف اجازه بدید رفع زحمت کنیم.» حاجباقر که یکی دو پلهای پایینتر رفته بود بدون اینکه سر برگرداند گفت «بیا ببینم قراره با کی شربت شهادت بخوریم!»
همه صبر کردند حاجباقر به زیرزمین برسد تا بعد همۀ پلهها را یکجا بروند و مجبور نباشند حرفهای او را بشنوند. زریخانم آرام گفت «پدرم جونش بود و مادرم. بعد فوت مادرم، دیگه اون آدم سابق نشد.» حسینآقا به نیت همدردی گفت «خدا صبر بده. اصلاً نگران دلخوریِ ما نباشید. این چیزها طبیعیه و توی همۀ خانوادهها هست. مثلاً پدرخانم خود من دو تا زن داره!»
کسی چیزی نگفت و همه در تأیید حرف حسینآقا سر تکان دادند. هدی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر خنده! زریخانم با آرنج به پهلوی او زد. احمدآقا که خودش را سفت نگه داشته بود که نخندد، با دیدن خندۀ هدی، خندۀ ریزی کرد. زریخانم با چهرهای سرخ و چروکشدهاش حرص میخورد و به آنها چشمغره میرفت؛ مدام هم عذرخواهی میکرد. مریمخانم که این رفتار حسینآقا برایش تازگی نداشت گفت «طوری نیست؛ بذارید راحت باشند». زری خانم که انگار منتظر اجازه بود، درجا چادرش را کشید روی صورتش، تکیه داد به دیوار و زد زیر خندید. بین خندههایش، بریدهبریده میگفت «وای! خدا خیرتون بده. از بس لبم رو گاز گرفتم که نخندم، لبم زخم شد.» برای مریمخانم و رضا و حسینآقا این قضیۀ دوزنهبودن آقاجان همیشه دستمایۀ شوخی و خنده بود. ته دلشان خوشحال بودند که این قضیه را یکجوری به خیر و خوشی به خانوادۀ عروس گفتهاند. حاجباقر از توی زیرزمین داد زد «خوش به حالش! اگه یکی از زنهاش توی بمباران کشته بشه، زاپاس داره!»
به زیرزمین که رسیدند احمدآقا گفت «خدا رو شکر زیرزمین ما امنه» بعد هم تعارف کرد تا حسین آقا بنشیند. حسین آقا گفت «این خواستگاری هم خاطرهای شد برای خودش!» مریمخانم تا دید تنور داغ است گفت «بعدها همینها رو برای بچههاشون تعریف میکنند و میخندند!» بعد هم نشست کنار حسینآقا. رضا که مثل هدی لپش گل انداخته بود، همانجا لبۀ فرش نشست. زریخانم گفت «از روزی که موشکبارون شروع شد، اینجا رو تروتمیز و آماده کردیم». احمدآقا رادیوی جیبیاش را روشن کرد و چسباند به گوشش. «موشکبارون نیست؛ میگه زلزله است!» مریمخانم از ترسش جیغ کشید «ز ز زلزله؟» حسینآقا رادیو را از دست احمدآقا کشید تا صدایش را بلند کند ولی رادیو افتاد زمین و شکست! کسی چیزی نگفت. احمد آقا که داشت تکههای رادیو را جمع میکرد، دنبال حرف زریخانم را گرفت «ولی فکرش رو هم نمیکردیم وسط جنگ، زلزله بیادها.» حسینآقا بابت رادیو، یک عذرخواهی ساده و نچسب کرد و برای اینکه فضا را عوض کرده باشد گفت «خود صدام هم فکرش رو نمیکرد.» هیچکس به شوخی او نخندید. حسینآقا خودش را جمع کرد و ادامه داد «خب! از این حرفها گذشته اگه موافق باشید بحثمون رو ادامه بدیم.» زریخانم با اشاره از هدی خواست که زیر سماورِ گوشۀ زیرزمین را روشن کند. مریمخانم گفت «زحمت نکشید؛ بالا پذیرایی شدیم به قدر کافی.» احمد آقا گفت «زحمتی نیست؛ یه چاییه، دور هم میخوریم.» حسینآقا به این امید که این بار شوخیاش بگیرد صدایش را صاف کرد و گفت «خواستگاری بدون چایی مثل مُردۀ بدون کفنه!» رضا زیر چشمی، چشمغرهای به پدرش رفت.
حسینآقا سعی کرد جدیتر رفتار کند؛ «یکی از رفقا که یه مدت توی جاپون بود، میگفت اونجا زیاد زلزله میاد. خیلیها میگن اثر اون بمب چیزه… چی بود؟ آهان! اتمی! آره خلاصه میگن بهخاطر اون بمبه که زلزله میاد. زمینشون چیز شده انگاری! شرطی شده! هیچ بعید نیست زلزلۀ امشب هم اثر بمبهایی باشه که صدام خیرندیده میریزه رو سرمون.»
حاجباقر که تا آن لحظه ساکت نشسته بود، بلند شد شلوارش را درآورد و با پیژامه رفت گوشۀ دیگری از زیرزمین، تشک را پهن کرد و خوابید. پتو را هم کشید روی سرش و از زیر پتو گفت «من ترجیح میدم توی خواب بمیرم نه توی خواستگاری!» حسینآقا و مریمخانم و رضا که فهمیده بودند پیرمرد عقل درست و حسابیای ندارد، چیزی نگفتند ولی زریخانم برای خالینبودن عریضه یک «خدا مرگم بده» گفت و از آنها عذرخواهی کرد.
رضا خواست چیزی بگوید که پدرش پیشدستی کرد «بله! کجا بودیم؟» حاجباقر از زیر پتو داد زد «طبقۀ بالا!» همه به جز حسین آقا زدند زیر خنده! حسینآقا که بدجوری کنف شده بود با صدای آرام به احمدآقا گفت «حاجی توی خواب هم سمک میزنه؟» حاج باقر بلند شد نشست و گفت «امری باشه؟!» و دوباره رفت زیر پتو.
احمدآقا گفت «داشتیم در مورد شغل آقارضا صحبت میکردیم. فرمودید پیش خودتون توی کارهای ساختمونی هستند.» رضا خجالت را کنار گذاشت و گفت «بله! توی پروژههای پدر همکاری میکنم.» مریمخانم گفت «مهندس معماره! رتبۀ یک دانشگاهشونه.» زریخانم دست دراز کرد و به کمد چوبی کنار زیرزمین زد «ماشاءالله.» احمدآقا برای اینکه کمی بیشتر از رضا بشنود گفت «خب آقای مهندس! به نظرتون استحکام خونۀ ما خوب هست؟ این زیرزمین امنه؟» رضا دوست نداشت پدرزن آیندهاش را برنجاند ولی خوب میدانست ساختمان تعریف چندانی ندارد؛ «بله! خوبه البته…» حاجباقر پهلوبهپهلو شد و پتو را تا زیر گلویش کشید پایین «خوبی از خودتونه! راستی شاخ شمشاد؟ چرا نرفتی جنگ؟! اینجور که معلومه، معاف از عقل که نیستی! عمۀ من باید بره بجنگه؟!» رضا سرخ شد و تا آمد قضیۀ معافیت از رزمش را بگوید، ساختمان لرزید. هر کسی از ترسش چیزی گفت. از همه بیشتر، حسینآقا ترسیده بود که بلند داد زد «یا ابالفضل!» لرزهها که تمام شد، چشم همه افتاد به هدی که از حال رفته بود. زریخانم پرید سمت هدی؛ مریم خانم هم رفت کمکش. رضا خودش را کشید جلو تا ببیند چه خبر است. حسینآقا که هنوز ترسیده بود، زیر لب ذکر میگفت. احمدآقا خیلی خونسرد بلند شد رفت و یک لیوان آب قند درست کرد و آورد و داد دست زریخانم. او هم از هولش دستش را زد توی آب قند و پاشید به صورت هدی!
مریمخانم که پاک حواسش پرت شده بود شانههای زری خانم را میمالید! رضا گفت «آب قنده!» زریخانم با عصبانیت گفت «بالاخره آب که داره!» رضا خودش را کشید کنار و برگشت سر جایش نشست. اصلاً متوجه حضور حاجباقر که حالا آمده بود و کنار حسینآقا نشسته بود، نشد. تا نشست، حاجباقر زیر گوشش گفت «چطوری آق مهندس؟!» رضا از جایش پرید و فریاد کشید. هدی که تازه به هوش امده بود از داد رضا، یکه خورد و دوباره از حال رفت!
مریم خانم که طاقتش تمام شده بود با عصبانیت رو کرد به حاجباقر؛ «بسه دیگه! هرچی هیچی نمیگم! ای بابا!» زریخانم که پرخاش مریمخانم را دید، هدی را رها کرد روی زمین؛ سر هدی محکم خورد به زمین. زریخانم چادرش را زد زیر بغلش و پرید به مریم خانم «بسه دیگه یعنی چی؟! حرف دهنت رو بفهم! با بابای خودت هم همینطوری حرف میزنی؟!» حسینآقا گفت «خوبیت نداره! صلوات بفرستید.» احمدآقا حین صلواتفرستادن، رفت بنشیند کنار زریخانم تا او را آرام کند ولی اشتباهی نشست روی دست هدی! هدی جیغ بلندی کشید و این بار حسینآقا بود که از جا پرید، قلبش را گرفت و درجا از حال رفت. مریمخانم جستی زد سمت حسین آقا، او را در بغل گرفت و شروع کرد به کولیبازی درآوردن! شانههای حسینآقا را میمالید و لعنت میفرستاد بر شیطان و در اصل به زریخانم! بعد هم لیوان آبقند را از دست زریخانم کشید و باقیماندۀ آن را به زور ریخت توی دهان حسینآقا؛ نصف بیشترش را هم ریخت توی یقۀ او!
حاجباقر که فرصت را مناسب دید، یک پسگردنی محکم زد به رضا! رضا تا به خودش آمد، دومین پسگردنی را هم خورد. حالا دیگر همه_سالم و از هوش رفته_ حواسشان به حاجباقر و رضا بود. مریمخانم خواست بلند شود و به کمک پسرش برود ولی پایش به چادرش گیر کرد و محکم خورد زمین! احمدآقا که تا آن لحظه خونسردتر از همه رفتار کرده بود، از کوره در رفت و وحشیانه داد کشید «بسه! بسه! بسه! یه دقیقه هیشکی هیچکاری نکنه! ای بابا!» همه میخکوب و ساکت شدند الا حاجباقر که همانطور که قر میداد، خرامانخرامان رفت سمت تشکش و شیرجه زد زیر پتو!
حسینآقا گفت «بر صدام لعنت! بهتره ما رفع زحمت کنیم!» هنوز حرفش تمام نشده بود که خانه، دوباره و اینبار شدیدتر لرزید. گرد و خاک، همهجا را گرفت. فقط صدای حاج باقر از زیر آوار شنیده میشد که داشت آواز میخواند؛ «کربلا کربلا ما داریم میآییم… کربلا کربلا…».