به دامانت بگو دست از سر این باد بردارد
بگو این مرد چوپان را به حال خویش بگذارد
چرا عطرت نمیخواهد بفهمد جایش اینجا نیست؟
چرا بیهوده با خود خاطراتی تازه میآرد؟
نشان کردهست خان ده برای خود تو را بانو!
رعیتزاده کی حقی به قدر خان ده دارد؟
تفنگ خان کجا و اشک و آه من کجا؟ آری،
همان بهتر غمم را نی به دست باد بسپارد
نمیدانم چرا دنیا کمی با من نمیسازد
چرا از آسمانم جز بلا چیزی نمیبارد
گمانم عشق باید سهم ازمابهتران باشد
که دیده خان، رعیت را نه عاشق، آدم انگارد؟
خیالت بیخیال من نمیخواهد شود وقتی
مرا در دشتِ تنهایی، مترسکوار میکارد
عروسی دارد امشب خان و من دق میکنم تا صبح
«دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد…» *
—
* حافظ: دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد/ ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند