اگر عاشقشدن درد است باشد من خودآزارم
که من با اینکه میدانم نباید دوستت دارم
اگر آیندهاندیشی نشابور است چنگیزم
خوشی کرمان اگر، آغامحمدخان قاجارم
هزاران بار دیگر هم برایت سیب میچینم
چرا از عاشقی از بیم دوزخ دست بردارم؟
چنانت دوست میدارم که میگویند مجنونم
خوشا بیش از جنونِ خویش، پا بر عقل بگذارم
حرج بر من نبود و نیست و هرگز نخواهد بود
بگو از توبه معذورم بدارد شیخ، ناچارم
به بعثت میرسم در عشق و مؤمن میشوی آخر
که سستایمانیات بیهوده میکوشد به انکارم
مرا بر دوش اگر کوه غمی باشد ملالی نیست
به نامم خورده وقتی قرعۀ عشقت گهربارم *
—
* حافظ: آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعۀ کار به نام من دیوانه زدند