زندگی را لابهلای مرگها گم کردهام
مرگ را اما نمیدانم کجا گم کردهام
من به دنیا آمدم شاید تو را پیدا کنم
هم تو را پیدا نکردم هم مرا گم کردهام
بیتعارف غربت و تنهایی از این بیشتر
آشنایی را به دست آشنا گم کردهام
هرچه از خود رفتهام تنها به خود برگشتهام
انتهای راه را از ابتدا گم کردهام
بالهای رفتنم را با قفس خو دادهای
آسمان را پای تقدیر و قضا گم کردهام
آن که چیزی غیر جانکندن برای من نداشت
خنجرت را _خاطراتم را_ چرا گم کردهام؟
از سکوت و چشمهایم، حرفهایم را بخوان
شاید اینگونه بفهمی من چهها گم کردهام