گرچه حوایی ندارم گرچه آدم نیستم
عشق میداند که من اهل جهنم نیستم
شاید آنچیزی که میخواهم نباشم، لااقل
آنچه میگویند و میخواهند باشم نیستم
آینه بیهوده میکوشد که پیدایم کند
من شبیه هیچکس حتی خودم هم نیستم
عاشق تنهاییام هستم که صاف و ساده است
آری اهل عشقبازی با چموخم نیستم
خلوتی دارم که در آن هم خدا هم بندهام
من برای خلوتم اندازهام کم نیستم
حرفهایم را نمیفهمد کسی جز دفترم
بیخود از نامحرمان دنبال همدم نیستم
من همینم، شاد و غمگین، تلخ و شیرین، سبز و زرد
برخلاف کاجها بیهوده خرم نیستم
زندگی را با تمام زخمهایش زندهام
چند روزِ عمر را درگیر مرهم نیست