شعر ||

زردیم در اندوه بهاری که نداریم

زردیم در اندوه بهاری که نداریم
صدپاره‌تر از روزشماری که نداریم

گنجشکِ به‌ناچار گرفتار اتاقیم
بیهوده پی راه فراری که نداریم

دارایی ما داغ دل ماست که مانده‌ست
میراث تباهی ز تباری که نداریم

از صبر به ما هیچ ندادند و اگر بود
می‌رفت به تاراجِ قراری که نداریم

تبعیدی محکوم به ترویج جنونیم
دل می‌برد از شهر نگاری که نداریم

تنهایی ما نقل همان آشِ نخورده‌ست
هستند همه، زخمیِ خاری که نداریم

آب از سر ما چند صباحی‌ست گذشته
غرقیم در امواجِ کناری که نداریم

ما زنده به آنیم که هر روز بمیریم
دل‌مرده‌تر از سنگِ مزاری که نداریم

ما قحطِ وجودیم، گره خورده‌ به انکار
پودی که نمانده‌ست به تاری که نداریم

یک‌‌بار به پایان خوشی راه نبرده‌ست
یک قصه از انبوهِ هزاری که نداریم