شعر ||

تو مرا دوست نداری اما من تو را دوست‌تر از جان دارم

تو مرا دوست نداری اما من تو را دوست‌تر از جان دارم
بیش از آنی که مرا می‌رانی، من به برگشتنت ایمان دارم

زنده می‌بینی‌ام اما وهم است کشتۀ عشق تو و کتمانم
حرفِ رفتن که زدی جانم رفت، مرگ را از تو چه پنهان دارم؟

مثل افتادن سنگی در حوض، مثل پرواز هزاران گنجشک
بیدم و تا به سرم می‌افتی، از جنون حال پریشان دارم

کار من نیست فراموشی تو؛ تار دل می‌کند از پود مگر؟
هرچه پاخورده و دل‌ریش شوم، گرهی با تو کماکان دارم

از خودت دور شوی هم حتی، شعر من چشم تو را می‌بوسد
کوهی از ابر پر از بغضم که در دلم چشمۀ باران دارم

شهرزادم که تو باشی بی‌شک ته این قصۀ پرغصه خوش است
به سرانجام زلیخا سوگند طالع از یوسف کنعان دارم

چشم در راه تو می‌مانم تا کوچه رنگی شود از آمدنت
می‌رسد آخرش آن روز که من میزبان هستم و مهمان دارم