من جذامی نیستم، تنها کمی افسردهام
درد جا خوش کرده همچون خنجری در گردهام
کیستم من غیر یک شاخهگل سرمازده
از همان روزی که دنیا آمدم پژمردهام
حال من گفتن ندارد بدتر از این حرفهاست
ترسی از مردن ندارم پیش از اینها مردهام
هیچچیز این روزها شادم نخواهد کرد جز،
مرگ؛ آن هم آرزویش را به گورم بردهام
شعر شاید اندکی درد مرا تسکین دهد
ازهمینرو دل به چیزی جز غزل نسپردهام
آخرش یک روز من هم مثل «قیصر» میشوم
آه! من هم زخمهای خویش را نشمردهام *
—
* زندهیاد قیصر امینپور: گواهی بخواهید اینک گواه/ همین زخمهایی که نشمردهایم