دلم میخواهد از حسم بگویم ولی با واژهها امکان ندارد
اگر «حافظ» شوم هم باز شعرم به قدر شور و حالم «آن» ندارد
در این فکرم که پیش از او چه بودم چه میکردم اگر این زندگانیست
خدا را شکر دردی دارم از دوست که غیر از دوست هم درمان ندارد
نمیدانم چه حالوروزی است این، کم آوردهست پیش من جنونم
فقط یک چیز را فهمیدهام خوب، جهان عاشق نباشد جان ندارد
چنان از دیدنش مستم که جانم سراپا بوی تاکستان گرفتهست
غزل میریزد از من جرعهجرعه، شمیمم را گل و ریحان ندارد
زبانم را نمیفهمند مردم، منم با معجزاتی گنگ و مبهم
بهجز دیوانهها دیگر به حرفم کسی یکذره هم ایمان ندارد
خوشم با درد با دربندبودن، نمکپرودۀ زنجیرِ عشقم
برای من که جلد بام اویم، دلم جز مهرِ زندانبان ندارد