دلم گرفته از این جادههای هرگز و شاید
از این عبور پر از شک، از این نباید و باید
از این که جاده فقط فکر رفتن است و نماندن
قرار نیست گمانم کسی که رفته، بیاید
چه رفتنی؟ که نمکگیر جادههاست مسافر
کسی ندیده قفس در به آسمان بگشاید
چرا برای مسافر، سؤال نیست که مبدأ،
چگونه از پس این خاطرات تلخ برآید؟
خدا کند که نشانی و نسل جاده برافتد
و جاده بعد رسیدن، دوباره جاده نزاید
ببخش اگر که دلت را زدهست تلخی شعرم
دلم گرفته از این جادههای هرگز و شاید!