شعر ||

شاکی‌ام از دروغ‌های قشنگ، کاش می‌شد که مال من باشی

شاکی‌ام از دروغ‌های قشنگ، کاش می‌شد که مال من باشی
به خدا خسته‌ام از اینکه فقط روز و شب در خیال من باشی

گاه تصویر مبهمی هستی لا‌به‌لای مرور خاطره‌ها
گاه چشم‌انتظاریِ فردا، حسرتم شد که حال من باشی

درد عشقی کشیده‌ام از تو که نمی‌پرسی‌اش وگرنه چرا، *
جای معشوق واقعی بودن، آرزوی محال من باشی؟

روزهایم شبیه یکدیگر، هفته و ماه و سال، تکراری‌ست
عشق گفته‌ست می‌رسد آن روز که تو تحویل سال من باشی

کفتر جلدِ بام بودن را دوست دارم، به آسمان سوگند
بشود هم نمی‌پرم هرگز مگر اینکه تو بال من باشی


* حافظ: درد عشقی کشیده‌ام که مپرس/ زهر هجری چشیده‌ام که مپرس