خدا گواست سرِ سوزنی نیازردم،
تو را اگر منِ آیینه سنگها خوردم
بهارِ آمدنت را خزانِ رفتن برد
که تا به خنده شکفتم به گریه پژمردم
چقدر کشته مرا جای خالیات، اما
اگر نبود خیالت چقدر میمردم
چگونه بعد تو خلوت کنم کنار خودم؟
منی که غیر تو را یار خویش نشمردم
گمان مبر که دلم _این امانتت_ را من،
به دیگری بسپارم؛ چنان که نسپردم
سکوت میکنم اما بدان صدایم را
به احترام تو در دفترم فروبردم