هرچند خودمختار در چنگت اسیرم
قدری تماشا کن مرا تا پر بگیرم
با من اگر سنگی، اگر سدی، اگر خار
با تو هنوز آیینهام، رودم، حریرم
عاشق منم که دشمنم را دوست دارم
مردم حقیرم خواندهاند اما دلیرم
در من بهاری قرنها در خواب رفتهست
چون تکدرختی در طلسم سردسیرم
داغ شهادت بر دلم مگذار و مگذر
در شعلۀ آغوش تو باید بمیرم
قلبم غلاف خنجرِ کتمان عشق است
از زندگیکردن بهقدر مرگ، سیرم