شعر ||

می‌خواهمت آن‌سان که شاعرها قوافی را

می‌خواهمت آن‌سان که شاعرها قوافی را
یا هیئتی‌ها روضه‌های «شیخ کافی» را

می‌جویمت در خویش و پنهان می‌شوی در خویش
دل‌بسته‌ام این زندگی اکتشافی را

بین من و تو هر چه حتی واو جاگیر است
پس خط بزن هر حرف بی‌ربطِ اضافی را

بیهوده دنبال دلیل عشق می‌گردی
در کار‌و‌بار دل رها کن موشکافی را

خمس جنونت را بده دیوانه‌تر باشی
_این عقل‌بازی‌های از دم انحرافی را_

شوریدگی با مصلحت‌سنجی نمی‌آید
تا هفت خط با من بیا تا حظ وافی را …

من شاعرم! آیینه‌ام! دارایی‌ام از توست
وام از تو دارم شعر را _این حال صافی را_

دلخور نباش از حرف‌هایم، درددل کردم
بر من ببخشا شعرجان! این واژه‌بافی را!