میخواهمت آنسان که شاعرها قوافی را
یا هیئتیها روضههای «شیخ کافی» را
میجویمت در خویش و پنهان میشوی در خویش
دلبستهام این زندگی اکتشافی را
بین من و تو هر چه حتی واو جاگیر است
پس خط بزن هر حرف بیربطِ اضافی را
بیهوده دنبال دلیل عشق میگردی
در کاروبار دل رها کن موشکافی را
خمس جنونت را بده دیوانهتر باشی
_این عقلبازیهای از دم انحرافی را_
شوریدگی با مصلحتسنجی نمیآید
تا هفت خط با من بیا تا حظ وافی را …
من شاعرم! آیینهام! داراییام از توست
وام از تو دارم شعر را _این حال صافی را_
دلخور نباش از حرفهایم، درددل کردم
بر من ببخشا شعرجان! این واژهبافی را!