آن شنیدی که مرد معتادی
در بیابان به چاه افتادی
چون که معتاد بود و لاجونی
شل و وارفته بود چون گونی
بس که جانی نبود در بدنش
بیثمر بود دست و پا زدنش
با تمام وجود زد فریاد
یک نفر بنده را کند آزاد
آن حوالی کسی نبود و لذا
به کسی خب نمیرسید صدا!
بعدِ چندی تلاش بیهوده
عاقبت شد خمار و فرسوده
از خماری و خستگی خوابید
از قضا خواب سوررئالی دید!
دید در خواب یک نفر درویش
با حدوداً سه متری و نیمی ریش،
در ردایی بلند و طولانی
با صدایی قشنگ و روحانی
گفت: ای مرد! از چه بدحالی؟
اینچنین مثل بچه مینالی
گفت معتاد: کوری ای درویش!؟
که چنین میکنی مرا تفتیش؟
گفت درویش: اولاً با من
مردک خر! درست حرف بزن!
ثانیاً ای فلانِ دوزاری!
ارث بابات را طلبکاری؟
اگر از تو سؤال پرسیدم
اولش شرححال پرسیدم
قصدم این بود، شعر «احسانپور»
بانمکتر شود؛ به این منظور!
گفت: شرمندهام؛ شکر خوردم
عفو فرما که عِرض خود بردم
گفت درویش: بگذریم اصلاً
از چه رو بحث بیخودی کردن؟
شعر حاضر اگرچه مثنوی است
آب در بیتها نباید بست
فلذا قصه را بکن کوتاه
تا درآرم مگر تو را از چاه
گفت معتاد: پهلوان بودم
رستمی توی شهرمان بودم
به درازای ریش تو سوگند!
داشتم من بروبیایی چند
از رفیق بد و زغال خوب
کرد خورشیدِ بخت بنده غروب
مرد بودم ولی شدم نامرد
اعتیاد این به روز من آورد
مثل سگ، نادم و پشیمانم
عیب خود را درست میدانم
من از این چاه اگر رها بشوم
پی آنچیزها دگر نروم
میکنم ترک و میشوم آدم
میشوم فخر آدم و عالم
دیگر اصلاً نمیشوم گمراه
میروم باشگاه و دانشگاه
میشوم من دوباره پاک و تمیز
میدهم ترک، دیگران را نیز
میکنم ازدواج با شهلا
او نشد با نگار یا لیلا
از زنم بچهدار خواهم شد
صاحب خانوار خواهم شد
تو فقط بنده را رهایی دِه
وا کن از دست و پای بنده گره،
قول مردانه میدهم دیگر
نکنم بنده کار شرمآور
گفت درویش: حیف، این خواب است
نقشههایت تمام بر آب است
گفتوگوی من و تو یک رؤیاست
دیگر از خواب برنخواهی خواست
آن زمان که زمان جبران بود،
رفت و این حرفها ندارد سود
فرصتت سوخت و گذشت چو ابر
هستت این چاه ویل همچون قبر
زود گاهی به قول «قیصر» دیر،
میشود؛ داشتی بسی تأخیر! *
فکر کردی که شعر «احسانپور»
میرسد آخرش به جشن و سرور؟
همچنان فیلمهای «فرهادی» **
نیست پایان قصهات شادی…
::
فاعلاتن مفاعلن فعلات
شادی روح مردگان صلوات!
—
* زندهیاد قیصر امینپور: حرفهای ما هنوز ناتمام/ تا نگاه میکنی/ وقت رفتن است/ باز هم همان حکایت همیشگی/ پیش از آنکه باخبر شوی/ لحظۀ عزیمت تو ناگزیر میشود/ آی… ای دریغ و حسرت همیشگی!/ ناگهان چقدر زود دیر میشود!
** منظور «اصغر فرهادی»، کارگردان سینما است.