شعر ||

برخلاف عشق‌های دنیوی

برخلاف عشق‌های دنیوی
من گرفتارم به عشقی معنوی

با وجود مکر شیطان رجیم
شکرلله دارم ایمانی قوی

می‌کنم از اهل دنیا دوری و
می‌کنم از اهل ایمان پیروی

در مقام زهد و عرفان و سلوک
اولین هستم، نباشم… ثانوی!

مرده‌ام از شدت تقوا ولی
زنده‌ام با معجزاتی عیسوی

چشم بر نسوان دنیا بسته‌ام
بابت پاداش‌های اخروی

می‌رسد خیرش به بنده، چون زمین
هست گرد و نیست اصلاً بیضوی!

چون قوافی تنگ آمد می‌زنم،
حرف خود را بعد از این با مثنوی:

بشنو از من چون حکایت می‌کنم
خاطراتی را روایت می‌کنم

چند سالی پیش از این احوال بود
دختری از من شدیداً دل ربود

همکلاس درس و دانشگاه بود
کل دانشگاه از او گمراه بود

چشم، بادامی و ابرویش کمان
بینی‌اش مانند نی، لب، خون‌چکان

آهوانه قدوبالایش بلند
خوش‌صدا و لهجه‌اش مانند قند

رو سپید و جعد گیسوش سیاه
نازنینی باب طبع و روبه‌راه

خنده‌اش مانند «لیلا حاتمی»
کک‌مکش رنگ عبای «خاتمی»!

یک قلم میکاپ هم حتی نداشت
خوشگلان را در کف خود می‌گذاشت

کلهم پوشیده بود اندام او
بود مأمور حراست رام او

می‌خرامید از میان راهرو
تازه می‌شد جسم و جان راهرو

جای تخته زوم رویش می‌شدیم
سخت مست رنگ و بویش می‌شدیم

تا که می‌کردیم رویش خوب زوم
قلبمان می‌کرد بهرش بوم‌بوم

بودم از عشقش حسابی در عذاب
مثل تولیدات ایرانی، خراب

طاقتم چون طاق و صبرم شد خلاص
نامه‌ای بهرش نوشتم باکلاس:

Hi! This man is in love with you
هست تیرُ العشق تو فی قلبُهُ

My painاز youست؛ درمان نیز هم
My body قربان تو، جان نیز هم

My father/motherبه قربانت شوند
الحَیاتی نزد أنتِ هست بند

هیچ توضیحی ندارد احتیاج
قصد بنده امر خیر است: ازدواج

::

نامه‌ام افتاد دست خواهرم
نامه را او برد نزد مادرم

مادرم تا حال زارم را بدید،
قصۀ پرآب‌چشمم را شنید،

گفت دخترخاله‌ات از او سر است
چون ز اقوام است، از او بهتر است

یا که دخترخاله‌ات یا من دگر،
نیستم مادر تو را ای ناپسر!

::

بود دخترخالۀ من دیوسان
بهره‌ای نابرده از موی و میان

برخلاف دختر مذکور بود
بی‌تعارف مثل موش کور بود

بی‌کلاس و بدلباس و جلف بود
رنگ و بویش مثل سوپ سلف بود

کلهم اندام او در آفساید
ساید از یک‌سو و آن‌سو بای ساید

یک کلام؛ او جامع الاضداد بود
مثل USA خراب‌آباد بود!

::

مانده بودم بنده مابین دو تا
مغربی و مشرقی، پا در هوا

بین عاق مادر و دل، بودم و
تا به زیر چشم در گل بودم و

گفتم از حافظ بگیرم مشورت
گفت که گمگشته‌ای بازآیدت!

بنده که وامانده بودم بین دو
ماجرای سومی آمد جلو

سومین دختر که قلبم را ربود
دل‌فریب و دل‌رباتر زان دو بود

تا چهار این ماجرا کش‌دار شد
حال من بد بود، بدتر زار شد

چارمی از هر سه تا دل‌خواه‌تر
از تمام ماه‌رویان ماه‌تر

مانده بودم بین یک دو سه چهار
دربه‌در، بیچاره، بی راه فرار

::

گفت پیری چاره‌ات پیش خداست
راهکارت استخاره‌ست و دعاست

مشورت کردم نهایت با خدا
آیۀ «تبت یدا» آمد مرا!

در غم من روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد *

من ز هر پیشامدی داغان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

الغرض ماندم عزب با اینکه من
بوده‌ام اسطورۀ عاشق‌شدن

::

چون که خیر از عاشقی نادیده‌ام
پشت دستم را خفن داغیده‌ام!

بعد از آن از دل، زنان را رانده‌ام
می‌خورم کافور و عاقل مانده‌ام

از همین‌رو برخلاف دنیوی
عاشقم بنده به سبکی معنوی

«در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام»!


* مولانا: در غم ما روزها بیگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد
** مولانا: من به هر جمعیتی نالان شدم/ جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
*** بیت از سروده‌های مولانا است.