بعد نُه ماه آزگار زنم، زایمانی نمود جانانه
تقی و مرتضی و ایمان و زری و گلنسا و ریحانه
باز شکر خدا همان اول، قبل ترخیص توی زایشگاه
طبق قانون چندمِ مجلس، داد دولت به همسرم خانه
روز اول، همه کمک بودند، هفتۀ بعد یکبهیک رفتند
بعد یک ماه، ما دو تا ماندیم، آشنایان شدند بیگانه
اینطرف پوشک آنطرف پوشک، شیشۀ شیر و پودر و پستانک
غرق جنگ جهانی سوم! خانهمان بود مثل ویرانه
بعد یک سال و نیم همسرجان، زد و شد پابهماه یکباره
این سری شانس یارمان بود و دوقلو شد! رضا و افسانه
سال سوم شبی زنم با ناز گفت دارد ویارِ باقالی!
الغرض مخلص کلام اینکه، حاصلش شد غلام و پروانه
سال چارم ولی به خیر گذشت، کسی از راه بیخبر نرسید
سال پنجم که شد زنم زایید، سه قلو؛ رُز، پری و احسانه
زن من گفت: سیزده نحس است، همتی کن که رُندشان بکنیم
چون که من عاشق زنم بودم، فلذا بنده بی چک و چانه…
ششمین سال و سال هفتم هم، باز افزوده شد به فرزندان
پانزده تا شدند آنها با احتساب مجید و فرزانه
برخلاف تصور مردم، نیت بنده و زن بنده،
هست شادابسازی کشور، نیست اصلاً برای یارانه
واقعاً از جوانیِ ملت، نیمی از آن به عهدۀ ما بود
گرچه در چشم خلق ما هستیم، غالباً نقطهچین و دیوانه!
حرف مردم برای من کلاً هست باد هوا و هیچوپوچ
بار اهل و عیال را یک عمر میگذارم به عشق بر شانه
بارالها! تو شاهدی بنده، شک نکردم به حکمتت اصلاً
امتحان الهیات گرچه بود دشوار و پانزدهگانه!