شعر ||

بی‌وفا! هرقدر با من سرگرانی می‌کنی

بی‌وفا! هرقدر با من سرگرانی می‌کنی
با رقیبان مفتکی سررایگانی می‌کنی!

«نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم» *
تو ولی با دیگران دائم جوانی می‌کنی

صبح می‌پرسی که «خوبی؟» شب بلاکم می‌کنی!
مهربانی می‌کنی نامهربانی می‌کنی

صبح فردای ولنتاین اهل تقوا می‌شوی
عشقمان را هی زمینی_آسمانی می‌کنی

تا که شاکی می‌شوم، با عشوه خامم می‌کنی
لهجۀ وامانده‌ات را اصفهانی می‌کنی!

آه از آن وقتی که جغدانه به من زل می‌زنی
زلف را آشفته و ابرو، کمانی می‌کنی

چشم‌هایت را خمار و گردنت را یک‌وری…
هر چه با من می‌کنی با بی‌زبانی می‌کنی

کارهای دیگری هم می‌توانی می‌کنی
کارهای دیگرت را ناگهانی می‌کنی

کرده‌ای سوراخِ قلبم را گشاد، ای سفت‌دل!
این‌چنین هی کرده‌های آن‌چنانی می‌کنی

آخرش یک روز صبر من به پایان می‌رسد
بنده را از بیخ و بن آخر روانی می‌کنی


* شهریار: نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم/ دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟