شعر ||

حال و احوالمان اگر خوب است

حال و احوالمان اگر خوب است
جنسمان جنس ناب و مرغوب است

جنس یعنی شراب روحانی
از همان‌ها که افتد و دانی

ما جوانیم و قلبمان پاک است
ذهنمان دست اول و آک است

گر بهشتی شویم هم حتی
پی شهوت نمی‌آوریم آنجا

چه کسی گفته حور می‌خواهیم؟
ما شراب طهور می‌خواهیم

آن شرابی که مستی‌اش ناب است
صد و هشتاد درصدش آب است

عین شوفاژ گرممان سازد
عقلمان را به‌کل براندازد

مثل آغوش حضرت مامان
غصه از یادمان رود با آن

ای شراب! ای خلاصمان از غم!
ای تو چایی نبات! ای مرهم!

ای تجلی عالم بالا
ای کراش تمام آدم‌ها

بی تو دنیا برایمان سخت است
تو که باشی خیالمان تخت است

تو که باشی غم جهان کلاً
می‌شود قدر پشکل و ارزن

ای وجودت مبارک و ازلی
شاعران را محرک غزلی

ای تمنای سعدی و خیام
بانی شادخواری ایام

کاش می‌شد که مال من باشی
EnDتغییر حال من باشی

روز و شب با تو طی شود ای می!
کی شود؟ کی شود؟ خدا را کی؟

آه ساقی! شراب می‌خواهم
عقل خود را خراب می‌خواهم

این میان‌بازماندگی تا کی؟
حال ما را رفو بکن با می

آن شرابی که بنده‌ام گیرش،
آن شرابی که رفت تفسیرش،

هست انگورش از جهان دگر
پاک مانند خواهر و مادر

جام آن از بلور و آیینه
Made in عصر دور و دیرینه

هر کسی خورده گشته معتادش
دپرسی رفته است از یادش

پیر با خوردنش جوان شده است
کبک مستان خروس‌خوان شده است

رود با خوردنش شده دریا
زشت با خوردنش شده زیبا

مردگان را شراب، چون جان است
عینهو قوّتوی کرمان است

گربه را می‌کند چو شیر ژیان
و ژیان را کند چنان نیسان

مور را باده می‌کند چون پیل
تیم مالدیو را چنان برزیل

مثل ویفر که می‌شود می‌فر!
حافظ از لطف مِی شده شاعر

هر با کله رفته در هپروت
خورده از جام عالم ملکوت

آنچه که باده می‌کند با مست
ماورای تصور و وصف است

شرح آن در سخن نمی‌آید
شعر بی حد و حصر می‌زاید

چون که قافیه تنگِ شاعر نیست
مانعی بر جفنگِ شاعر نیست

فلذا می‌کنم سخن کوتاه
نشوم تا که ژاژخا بیراه

یا رب از ز راه غیب یا پیدا
بشکه‌بشکه شراب ده ما را