شعر ||

خواستم از مادرم تا زن بگیرد بهر من

خواستم از مادرم تا زن بگیرد بهر من
همسری زیبا و سیمین‌تن بگیرد بهر من

کیس خوبی با کمالات و زنی صاحب‌جمال
لطف و حسنش لایزال و غیره و ذلک، روال

دختری خوش‌ساخت و از شش جهت طبق اصول
باب طبعم از لحاظ ارتفاع و عرض و طول

دلربا و دلفریب و دلکش و دلخواه من
عشوه و ناز و ادایش دربیارد آه من

از تمام خوبرویان جهان مطلوب‌تر
باشد اصلاً از مزایای خودش هم خوب‌تر

توی چشمانش سگ و لب‌هاش کندوی عسل
جعد گیسو، مثنوی و ابرویش بیت‌الغزل

چیزهای دیگرش هم مثل زن‌های رومی
خلق و خویش مردمی و دین و ایمانش قمی!

دُرّ پنهانی، ندیده آفتاب و ماهتاب
باحیا در اجتماع و بی‌حیا در تخت‌خواب

نیستم دربند اینکه پوشش‌اش باشد چه جور
خوش‌لباسی مانتویی یا اهل چادر‌چاقچور

یک نگاهش حوزۀ علمیه را افسون کند
شیخ را ترسا و عاقل را خر و مجنون کند

آن بتی که مانده باشد در کف‌اش خاقان چین
حورالعینی که نباشد عین او روی زمین

همسر دلخواه من ایرانی و اسلامی است
قد او البته روسی چشم او بادامی است

مادرا! چیزی برایم جور کن خوش‌آب‌ورنگ
زودتر، در اولین فرصت، بیابش بی‌درنگ

مادرم گفت این که می‌خواهی فقط در فیلم‌هاست
درخور تو فوق فوقش عمۀ اکبرگداست

دلبری که زیر سر داری کجا و تو کجا؟
فرقتان باشد شبیه فرق ایمان با ریا

تو چو شیطان رجیمی او چو رب‌العالمین
او شکر اما تو همچون انگبینِ بی «گبین»!

تو شبیه پیرمردانِ شکسته‌بسته‌ای
او هلوی آبدار است و تو بلکه هسته‌ای

او دل است و تو شبیه استخوان خاصره!
او شبیه پنجره اما تو مثل کرکره!

تو کلاغ و لاشخور او عین سار و چلچله
هست او چون خال مهرویان تو اما آبله!

دختر منظور تو مانند روز است و تو، شب
با چنین درخواست‌هایی باز می‌مانی عزب

عشق، دانشگاه آدم‌سازی است ای بیسواد!
عاشقی تو یا فقط داری به زنها اعتیاد؟

فتحعلیشاه فلان! ای خشتکت در اهتزاز
نیست امیال تو را کافور حتی چاره‌ساز

با توسل شهوت خود را کمی محدود کن!
ذهن بیمار خودت را کم گناه‌آلود کن!

بچه‌ام هستی ولی ای کاش می‌گشتی یتیم
یا نمی‌زادم تو را یا بود بابایت عقیم!

تو عصای پیری‌ام هستی پسر یا زحمتم؟
از چنین گاوی که زادم واقعاً در حیرتم!

یا که میلت را عوض کن یا خودت تغییر کن
نکبت دیوانه! کمتر مادرت را پیر کن
::
مادرم در حد لالیگا مرا اندرز داد
صدر و ذیلم را یکی کرد و به کلی ورز داد

من نصحیت‌های او را کلاً از بر داشتم
بیشتر اما به عشق خویش باور داشتم

دنده‌ام پهن و در و دروازه باشد گوش من
جن و بسم الله باشد عاشق و عاقل‌شدن

«من نه آن رندم که تَرکِ شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم»

«باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدش»
بر نصیحت‌های مادر صبرِ بلبل بایدش!

تا زنی گیرم که باشد این‌چنین و آنچنان
من همین هستم که هستم: عاشق کل زنان!

بارالها! یا برایم حوری از جنت بیار
یا مرا با آرزوهای محالم واگذار