شعر ||

دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را

«دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را»
اسرار قلب پاکم خواهد شد آشکارا

دارم کراش روی دخترعمو سهیلا
البته اندکی هم می‌خواهم آتنا را

یک گوشه‌چشم ریزی دارم به یاسمین و
آن چشم دیگرم هم بلعیده میترا را

بدجور دوست دارم محبوبه و شهین را
بدفرم عاشقم من، افسانه و ندا را

«دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید»
یا لادن و سمانه، یا نازنین و سارا

یا سوگل و ستاره یا سوسن و پریسا
یا آرزو و ساره یا بلکه پانته‌آ را …!

از جمع حوریان نیز یا رب بده کراشی
«لطفاً تفقدی کن درویش بی‌نوا را»

شیطان درون جلدم رفته‌ست تا سه‌نقطه!
«ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را»