شعر ||

رفت و زن همسایۀ بالایی‌مان شد

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورۀ ما بود، دل‌آرام جهان شد
حامد عسگری

رفت و زن همسایۀ بالایی‌مان شد
سرقفلی من بود، عیال دگران شد

گل‌گیجۀ من بود، برایش دل‌وجان شد
BRT من بود،Cabin خلبان شد

خونابۀ من بود، بتادین جهان شد
باریکۀ من بود، کلفت و فوران شد

خخخۀ من بود، چهل جلد رمان شد
آنخموی من بود، زلیخای جوان شد

رفت و عوضش باد غمم مشک‌فشان شد
دل‌پیچۀ من بود که بر تپه روان شد

اصلاً به طحالم که «چنین بود و چنان شد»
یا اینکه «چرا رفت؟» و «فلان بود و فلان شد»

در اول ریلیشن‌مان، عشق فروریخت
هنگام دوتابودن‌مان بود، یکان شد

ساییده‌روانم من و صافیده‌دهانم
هرقدر روان رفت، همان‌قدر دهان شد

با من که بنا بود بعشقیم! چنین کرد
با عشق ندانیم چه‌ها کرد و چه‌سان شد

شخصی که خبر داشت چه‌ها کرد به من گفت:
عشق تو اپیلاسیون از جنس خزان شد

یک حولۀ نخ‌کش‌شده در خانۀ من داشت
بعداً الکی مدعی صد چمدان شد!

من حسرت تنهایی و دلتنگی عشقم؟!!
مجنون که مالید؛ فریدون که مامان شد!

صدشکر خودش پا شد با پای خودش رفت
المنة الله که عیان رفت و نهان شد

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش نگران نیست
القصه که تنهایم و صفر، نهصد و سیزده …