شبی یاد دارم که در خواب خود
مرا حالتی رفت و حالی بشد
از آن حالهای خوش و معنوی
که وصفش نگنجد به صد مثنوی
چو هستی تو خوانندهای باشعور
لذا خواب را میکنم سانسور!
::
در آن خواب خوش غرق بودم بسی
که دیدم مرا میتکاند کسی
زنم با تکانی صدایم نمود
که با من بگو توی خوابت که بود؟
نخوابیدهام تا سحر از صدات
بهانه نیاور که گیر است پات
بگفتم کسی جز تو در خواب من،
نبود و نیاید؛ نگو این سخن!
به ناگه زنم شد هیولا و دیو
زد و خشتکم را به فرقم کشید
که ای بیشعور دغلباز چیز!
پلید سیهروی نامرد هیز!
کجا نام من «نازنین» است؟ هان؟!
درآرم من از توی حلقت، زبان؟!
کثافت! خیانت به من میکنی؟
خیانت، کثافت به من میکنی؟!
زنم کوفت با وردنه بر سرم
که تا هر چه دیدم به یاد آورم
::
به ناگه پریدم دوباره ز خواب
چه خوابی؟! که کابوس بود و عذاب
از آن خواب دوم چو برخاستم
کمی آب از همسرم خواستم
بگفتا بگو «نازنین» و «نگار»
که بودند در خوابت ای نابهکار؟
صدای تو را ضبط کردم به خواب
بگو یا بکوبم به فرقت کتاب؟
بکوبید بر فرق من همسرم
پرید اینسری باز خواب از سرم
::
چو مستی که سیلیش هشیار کرد
مرا مادر از خواب بیدار کرد
بگفتا به من مادرم ای پسر!
چرا میدهی خویش را دردسر؟!
نباش اینچنین در تجرد اسیر
چرا خوابِ زن؟ گلپسر! زن بگیر
از «افسانه» و «نازنین» و «نگار»
یکی را بگیر و به خانه بیار
::
بفرمود مادر که شعری سُرا
همین شد که من گفتم این شعر را
که تا از شما دختران یک نفر
دلش رحم آید به حالم مگر…
نه یک شب به خوابم که او تا ابد،
یگانه زن و همسر من شود