شعر ||

گفت مستی به مرد هشیاری

گفت مستی به مرد هشیاری
بد خمارم رفیق! مِی داری؟

از قضا بود محتسب آن مرد
مست را دستگیر و زندان کرد

گفت ای محتسب! ببخشایید
گفت ساکت که گاو تو زایید!

گفت منظورم بنده از مِی هست،
آنچه سعدی به شعر خود گفته‌ست

محتسب گفت مردک یابو!
بیت مذکور را بخوان از او

هیچ شعری به خاطرش نرسید
محتسب مست را به بند کشید

::

مست چندی درون زندان ماند
روز و شب بس که «بوستان» را خواند،

دید یک شب به خواب سعدی را
که به وی گفت، «جایِ خالیا»!

«ای به باد هوس در افتاده
بادت اندر سر است یا باده»؟ *

رفته‌ای پیش محتسب آخر
گفته‌ای می بده مرا؛ انتر!؟

گفت مرد ای جناب شیخ اجل!
ای کلامت چو انگبین و عسل

فحش اصلاً تو را نمی‌زیبد
وای بر من! شما و حرف بد؟!

گفت سعدی بیشین بینیم بابا!
کره‌خر! پند می‌دهی ما را؟!

بدهم محتسب زبانت را،
ببُرد بعد هم دهانت را…؟

مردک بی‌شعور دوزاری!
از مقامات من خبر داری؟!

من همانم که اوستاد سخن،
هستم و نیست شاعری چون من

تو غلط کردی و شکر خوردی
از من و شعر من سند بردی

شعرخواندن تو را نمی‌شاید
این سخن‌ها به تو نمی‌آید

الغرض تا خود سحر ایشان
فحش دادش به رسم بدمستان

::

فلذا ای جوان پاک و عزیز!
باش اهل رعایت و پرهیز

مِی نخور یا اگر زبانم لال،
خوردی و شد تو را دگرگون حال،

کرده‌ات را به پای ما نگذار
دست از شعر من یکی بردار

چون که من برخلاف سعدی جان
نه فقط با زبان که بدتر از آن،

آن‌چنان می‌کنم تو را هشیار
کز همه شاعران شوی بیزار!


* این بیت از سروده‌های سعدی است.