شعر ||

مثل چوبِ بستنی‌میهن… بله!

مثل چوبِ بستنی‌میهن… بله!
عشق، چیزی در نهاد من… بله!

«ما ز یاران چشم یاری داشتیم» *
عشق ما را بدتر از دشمن… بله!

از جلو شلوار تا فرقم کشید
از عقب درید پیراهن… بله!

ختنه‌سوران است بزم عمر من
عشق پوشانده مرا دامن… بله!

بنده را با خاک یکسان کرده است
برجکم را مثل «بن‌لادن»… بله!

من فراخ‌آلوده‌ام از زور عشق
بودم اما قد یک ارزن… بله!

اندکی خود را رفو کردم ولی
سوزنم بشکست در بازو! بله!

عقل من یک هاون ساییده است
عشق چونان دستۀ هاون… بله!

ظاهرم داغان و باطن، افتضاح
کلهم هم جان بله هم تن بله!

گفت شخصی نقطه‌چینت، نقطه‌چین؟
گفتمش هان؟ چشم من روشن! بله؟!

بعد از این سربسته می‌گویم سخن
تا نگردد شعر، مستهجن؛ بله!

«درد ما را نیست درمان الغیاث» **
درد دارد عاشقی‌کردن؛ بله!


* حافظ: ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم
** حافظ: درد ما را نیست درمان الغیاث/ هجر ما را نیست پایان الغیاث