من از تمام دختران شهر سربودم
افسوس از بازی دنیا بی خبر بودم
مائده هاشمی
«من از تمام دختران شهر سر بودم»
فیالجمله در چشم مذکرها جگر بودم
البته چشم و گوش بنده بسته بود از بیخ
انگار از آغاز خلقت کور و کر بودم
در سادهبودن سادهتر از من نمیشد یافت
یعنی که حتی از خودم هم سادهتر بودم
من باحیا و پاستوریزه بودم آنقدری
کز فرق بین مرد و زنها بیخبر بودم
آنگونه باتقوا و اهل زهد بودم که
اصلاً تو گویی گونهای فوقالبشر بودم!
وضعم چو درویشان و مرتاضان هندی بود
چون از مباحِ بیضرر هم در حذر بودم
کلاً جواب تست خون بنده منفی بود
من عاری از رفتارهای پرخطر بودم
خاک از نظربازی بنده کیمیا میشد
بنده به قول حافظ از اهل نظر بودم
هرچند اجناس مخالف در پیام بودند
با خودکفایی بیخیال جنس نر بودم
تا اینکه من استاد «احسانپور» را دیدم
هر جا که ایشان بود من آن دوروبر بودم
شب تا سحر از عشق او بیدار میماندم
از عشق ایشان روزها تا شب پکر بودم
من تازه میفهمم که اصلاً عشق یعنی چه
سابق بر این آدم نبودم؛ بلکه خر بودم!
من هر چه بودم، هر چه هستم پیش او هیچم
یا رب! چه میشد همسر ایشان اگر بودم