افتادم روی مبل. تلفنم داشت بیصدا زنگ میخورد. سعید بود. محل ندادم. فیلم عروسیام را پخش کردم تا صدای قرآنی که از پایین میآید را نشنوم. هدی داشت میرقصید و من با سری پایین و لپهایی گلانداخته دست میزدم. فیلم را متوقف کردم. چشمهایم را بستم و سعی کردم مابقیاش را تصور کنم. تمامش را موبهمو به خاطر داشتم. با سوت کتری به خودم آمدم. شمارۀ آقامحسن افتاد روی گوشیام. گوشی را پرت کردم روی مبل.
آخرین جرعۀ چایی را که سرکشیدم، فیلم را زدم جلو تا رسید به شام. گرسنهام شد. توی یخچال یک بسته نان و یک شیشه مربای هویج بود. زنگ زدم هدی. صدای گوشی از اتاق میآمد. آنقدر گوشی را نگه داشتم تا بالاخره قطع شد.
لقمۀ نان و مربا را به زور چپاندم توی دهانم. دندانم تیر کشید. مربای مانده روی سیبیلم را با زبانم گرفتم. باز فیلم را زدم جلو تا رسید به مراسم عروسکشان. همه بوق میزدند. من داشتم از توی ماشین رو به دوربین دست تکان میدادم. هدی هم دستهگلش را از پنجره گرفته بود بیرون و توی هوا تکان میداد. لقمه که رفت پایین، بلند شدم بروم لقمۀ دوم را بگیرم که تلفنم زنگ خورد؛ ندا بود.
– کجایی نیما؟
– خونه.
– خونه برای چی؟ همه دارن میرن…
گوشی را قطع کردم. دوباره زنگ زدم به هدی. زنگ تلفنش را دوست داشتم. بلند شدم و با زنگ تلفنش تکانتکان خوردم. آدمهای توی فیلم هم داشتند وسط خیابان میرقصیدند. صدای در آمد. آرام نزدیک چشمی در شدم.
– در رو باز کن. چته تو؟
– …
– با توام. پاشو بیا پایین. آقا محسن داره میره.
– خب بره. اونوقت که باید جلوی دخترش رو میگرفت کجا بود؟
– بذار بیام تو. زشته توی راهپله…
ندا آمد داخل. چشمش افتاد به تلویزیون؛ آقا محسن توی خانهمان با عصا دور هدی میرقصید.
– چته تو؟ الان این کارها اون رو زنده میکنه؟
– عزاداری زندهاش میکنه؟
نفس عمیقی کشید، یکی دو قدم عقب رفت، تکیه داد به دیوار و اشک گوشۀ چشمش را گرفت. همانطور سُر خورد و نشست روی زمین.
– من دکتر رو بهش معرفی کردم…
مادر نفسنفسزنان وارد خانه شد.
– بالاخره کار خودت رو کردی؟ بهش گفتی؟
– حق داره بدونه قاتل زن و بچهش کیه!
– خفه شو! هدی خودش خواست بچه رو سقط کنه. کی فکرش رو میکرد خودش هم بمیره.
صفحۀ تلویزیون آبی شده بود. کنترل را برداشتم و دکمۀ پخش مجدد را زدم. هدی داشت توی آینۀ آرایشگاه هیکلش را برانداز میکرد و میخندید.