داستان ||

حلالیت کاغذی

«همه آمده هستند؟ حرکت کرد ان‌شاءالله؟» ابوعلی که به‌زور فارسی حرف می‌زد با لهجۀ عراقی‌اش این را گفت و زل زد به مسافران. هر کسی به بغل‌دستی‌اش نگاه کرد و چیزی نگفت. انگار ابوعلی منتظر همین سکوت بود. با چاق‌کردن صلواتی توسط میرزاحسن که ردیف اول نشسته بود، مینی‌بوس راه افتاد. ابوعلی هنوز نزده بود دندۀ دو که کربلایی‌مرتضی بلند شد ایستاد، و بلندگوی کیفی‌اش را روشن کرد «بسم الله الرحمن الرحیم. السلام علی الحسین و علی…» ابوعلی نیش ترمزی زد. کربلایی‌مرتضی چند قدمی تلوتلو خورد و سعی کرد دستش را به جایی بند کند. یک دستش را گرفت به صندلی و آن یکی دستش توی هوا چرخید و میکروفون محکم خورد توی سر میرزاحسن! صدای تق بلندی توی مینی‌بوس پیچید و بعد بلندگو آنچنان سوت جانانه‌ای کشید که اکبرآقا را بیدار کرد و از جا پراند؛ همان‌طور که از وحشت گفت یا اباالفضل، سرش خورد به سقف مینی‌بوس! نعمت که تا اینجا جلوی خنده‌اش را گرفته بود، دیگر طاقت نیاورد و محکم زد زیر خنده. همه _به جز پروانه‌خانم_ که انگار معطل این موقعیت بودند، قاه‌قاه خندیدند. ابوعلی بلند گفت «بر شمر لعنت!» آقارسول بلندتر از همه داد زد «بشمار!» پروانه‌خانم «ماشاأالله»ی برای آقارسول گفت و از لای صندلی برگشت و نگاه معناداری به زری‌خانم انداخت. زری‌خانم که به این نگاه‌های تند و تیز جاری‌اش عادت داشت با آرنج به پهلوی اکبرآقا کوبید «تو هم بگو!» اکبر آقا با صدای بلندتری گفت «بر یزید لعنت!» همۀ مینی‌بوس یک صدا فریاد زدند «بشمار!» میرزاحسن همان‌طور که داشت سرش را می‌مالید که ببیند خون آمده یا نه، بلند شد ایستاد و میکروفون را از دست کربلایی‌مرتضی گرفت و نگاه غضب‌آلودی ریزی به او انداخت. بعد چند لحظه‌ای ساکت ماند و یکی‌یکی مسافران را برانداز کرد. بلندگو سوت خفیفی کشید. «بسم الله الرحمن الرحیم. اول یه صلوات محمدی‌پسند بفرستید.» جمعیت صلواتی فرستادند. هنوز «و عجل فرجهم» صلوات تمام نشده بود که کربلایی‌مرتضی گفت «دومی را قراتر بفرستید.» دومین صلوات را بلندتر فرستادند. وسط صلوات، زری‌خانم باز به پهلوی اکبرآقا کوبید و اکبرآقا داد زد «سومی را …» هنوز حرفش تمام نشده بود که آقارسول گفت «قراتر از دوتای قبلی». صلوات‌ها که تمام شد، میرزاحسن حرفش را پی گرفت. «خواهران بزرگوار و برادران محترم! هم‌ولایتی‌های عزیز! چیز دیگه‌ای تا کربلا نمونده. این سفری که خدا توفیق داده اومدیم، سفر کمی نیست. خیلی از شما اولین بارتونه دارین مشرف می‌شین. ان‌شاءالله که همه‌مون همدیگه رو دعا می‌کنیم و برای هم عاقبت‌به‌خیری می‌خواهیم. من قبل از این، از همۀ اهالی روستا و از شما حلالیت گرفته‌ام ولی باز دلم می‌خواد اگه کسی هست که زبونی، من رو حلال کرده ولی هنوز ته دلش کدورتی مونده، همین الان تا نرسیدیم بگه. آقا امام حسین _قربونش برم_ خودش برای ظلم‌ستیزی قیام کرد. اون‌وقت منی که خدا توفیق داده و زائرشم، زشته اگه ظلمی کرده باشم و حقی بر گردنم باشه. من نمی‌دونم چقدر دیگه از عمرم مونده و شاید این آخرین اربعینم باشه. خوش ندارم، اون دنیا روسیاه باشم و حق الناس گردنم رو بگیره. به حق آقا امام حسین قسمتون می‌دم که هرکی هرچی داره، همینجا جلوی جمع بلند بشه و بگه. بدون هیچ تعارفی. التماس می‌کنم.» آقای داوری پیش‌دستی کرد و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، گفت «اختیار دارین آقامیرزا! این چه حرفیه؟ شما اهل بهشتی. من از خودم بدی دیده‌ام و از شما نه. اصلاً ثواب زیارت اربعین ما هرچی بشه، شما هم توش سهیم هستین. اگه همت شما نبود، ما الان اینجا نبودیم.» میرزاحسن که تمام وقت سر انداخته بود پایین، وقتی تعاریف آقای داوری تمام شد، میکروفون رو خاموش کرد، داد دست کربلایی‌مرتضی و گفت «ممنونم آقای معلم! شما به بنده لطف داری ولی من دنبال این تعاریف نیستم. این‌ها، نطق جماعت رو کور می‌کنه و کسی روش نمی‌شه اگه چیزی دیده بگه. من بازم خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم اگه چیزی هست بگین تا همین‌جا حل و فصلش کنیم. شما رو به لب تشنۀ آقا امام حسین قسم می‌دم.» نعمت از ته مینی‌بوس با سرفۀ جانانه‌ای صدایش را صاف و توجه همه را به خودش جلب کرد «صفای وجودت میرزا! خاطرخواه داری. ولی زبونم لال اگه فرضاً چیزی باشه که نشه رفع و رجوعش کرد چی؟» آقارسول روی صندلی‌اش برگشت و عقب را نگاه کرد «استغفرالله! این چه حرفیه؟ حیا کن نعمت! ضمن اینکه برای حلالیت‌گرفتن، کار، نشد نداره. من خودم قبل از اومدن از کل شماره‌های توی گوشیم با پیامک حلالیت گرفتم. شاهدم همین داداشم! مگه نه؟» اکبرآقا با اکراه و طعنه گفت «بله! پیامکی!» آقای داوری نیم‌خیز شد تا حرفی بزند که نعمت گفت «رسول خان! برای من یکی که پیامکی نیومد! اصلاً فدای سرت! قبول؛ کار، نشد نداره ولی این رو یکی باید بگه که… لا اله الله…» پروانه خانم هم روی صندلی برگشت و با نیمچه‌اخمی گفت «که چی؟!» نعمت دستی به سبیلش کشید و حرف پروانه‌خانم رو زیرسیبیلی رد کرد «آقامیرزا! از جانب من یکی که حلالِ حلااالی! مشتی‌تر از تو توی ده، خودتی و لاغیر!» پروانه‌خانم که هنوز منتظر جواب بود، به آقارسول گفت «نمی‌خواهی چیزی بگی؟» «چی بگم؟! بحث راه بندازم که چی؟ خیرسرمون اومدیم کربلا! مثل خروس‌جنگی بیفتیم به جون هم؟ حالا وقتی برگشتیم، یه کاریش می‌کنم!» میرزاحسن هنوز سرپا ایستاده بود. کربلایی‌مرتضی میکروفون را روشن کرد و بی‌مقدمه گفت «بسم الله الرحمن الرحیم. اول سلامتی آقامیرزا یه صلوات بفرستید…» صلوات که تمام شد، کربلایی‌مرتضی تا آمد حرفش را ادامه بدهد، میرزا پرید توی حرفش «چیه کربلایی؟ تو چیزی از من دیدی؟» «نه این چه حرفیه آقامیرزا؟! هرکی ندونه، من می‌دونم که شما در حق من هم پدری کرده‌ای هم مادری؛ البته همون پدری منظورمه.» «خب پس قضیه چیه؟» «هیچی! خواستم حالا که بحث حلالیت‌گرفتن داغه، منم بخوام که اگه کسی هست که لازمه منم ازش حلالیت بگیرم و نگرفته‌ام بگه تا …» اکبرآقا و زری‌خانم دوتایی گفتند «تا چی؟» «تا بگیرم! حلالیت رو می‌گم.» نعمت از ته مینی‌بوس داد زد «ایضاً بنده! حلالیت ملالیتِ من رو هم حساب‌کتاب کنین. این همه‌راه نیومدم که بیخود و بی‌جهت آب‌توبه بریزم رو سرم.» آقای داوری هم کتش را جمع کرد، بلند شد و با قد خمیده و سرِ چسبیده به سقف گفت «بنده رو هم فراموش نفرمایین.» آقارسول گفت «اختیار دارین آقای داوری! ما منت‌دار شماییم. ما که می‌دونیم شما می‌تونستین انتقالی بگیرین ولی به خاطر عشق به بچه‌ها موندین…» نعمت گفت «و عشق…» تا آمد اسم مهسا را ببرد، حرفش را قورت داد و گفت «بعضیا!». آقای داوری از شنیدن حرف نعمت سرخ شد و درجا نشست. میرزاحسن که دید کسی چیزی نمی‌گوید، میکروفون رو از کربلایی‌مرتضی گرفت «بسم الله الرحمن الرحیم. خب حالا که همگی من رو حلال کردین، چون من رضا نیستم حقی از من برگردن کسی باشه و زیارتش گیر حلالیت من باشه، اگه موافق باشین من کدورت‌هایی که از شما دارم رو بگم تا …» نعمت بلند زد زیر خنده «آی دستمریزاد! حقا که آقامیرزای خودمی! بگو! بگو!» کربلایی‌مرتضی زیر لب گفت «یا ستار العیوب!» اکبرآقا آب دهانش را قورت داد و نگاهی به زری خانم انداخت. زری خانم یک دور چشم‌هایش را چرخاند و سری تکان داد. آقارسول با کف دست، عرقش را کشید فرق سرش. آقای داوری کمی خودش را روی صندلی، جابه‌جا و کتش را مرتب کرد. ابوعلی که ماجرا برایش جالب شده بود، نگاهی توی آینه انداخت «بسم الله! چیزی کربلا نمانده! عجل یا میرزا!» همه ساکت بودند، میکروفون سوت ممتدی کشید. میرزاحسن دفترچۀ کوچکی را از جیب بغل کتش درآورد. نعمت گفت «آخ آخ آخ! پروندۀ اعمال! چه کلفت هم هست؟! آقامعلم! شما که تو کار دفتر مشقی، به نظرت چند برگه؟» آقای داوری چیزی نگفت. میرزاحسن دفترچه را تندتند ورق زد. نعمت که گل از گلش شکفته بود، ول کن ماجرا نبود «مرد می‌خوام داوطلب بشه برای اولین نفر که میرزا، کرده و نکرده‌اش رو بریزه روی داریه! نبود؟» کربلایی‌مرتضی گفت «همون‌طور که ابوعلی گفت، الان نزدیکای کربلاییم؛ فکر نکنم فرصت بشه آقامیرزا! به نظرم وقتی رسیدیم، قبل از اینکه بریم حرم، بریم سراغ حلالیت‌ها؛ ضمناً زیارت عاشورا هم مونده…» نعمت با پوزخند گفت «فی‌المجلس آخریش همین میکروفونی بود که کوبیدی تو سر آقامیرزا!» کربلایی‌مرتضی درجا بلند شد و ماچ محکمی به سر میرزاحسن کرد. زری‌خانم تمام وقت زیر لب ذکر می‌گفت. پروانه‌خانم پوست کنار ناخنشش را می‌کند.
میرزاحسن نگاهی به پروانه‌خانم و زری‌خانم انداخت «من که از این دوتا همشیره غیر از خوبی چیزی ندیده‌ام و اگه خدای نکرده، زبونم لال حقی برگردنشون دارم، حلال ِحلال.» زری‌خانم و پروانه‌خانم نگاهی به هم انداختند و نفس راحتی کشیدند. دل توی دل بقیه نبود؛ غیر از نعمت بقیه منتظر بودند تا آبرویشان بابت خبط و خطایی که کرده‌اند جلوی جمع برود.
میرزا حسن دوباره دفترچه را ورق زد و همان‌طور که سرش پایین بود گفت «یه بار دیگه می‌خوام که اگه لازمه بابت چیزی ازتون حلالیت بگیرم بگین تا بگیرم.» آقارسول خیس عرق شده بود. با دو انگشت پیراهنش را گرفته بود و تکان می‌داد تا مگر کمی خنک بشود. نعمت گفت «جهنم از این گرم‌تره رسول‌خان!» و بعد زد زیر خنده. پروانه‌خانم با چادرش عرق آقارسول را گرفت و رو به نعمت گفت «حیف که زائری و اربعینه؛ وگرنه… لا اله الا الله.» کربلایی‌مرتضی چشم‌غره‌ای به نعمت رفت.
اکبرآقا از جایش بلند شد «آقامیرزا! حالا که دارم دقیق فکر می‌کنم یه موضوعی هست که شاید نیاز باشه ازم حلالیت بگیری. اینم چون خودت اصرار داری وگرنه که…» میرزاحسن لبخندی زد «خب!؟» «خب به جمالت آقامیرزا! والا روم نمی‌شه بگم!» نعمت گفت «می‌خوای بیا در گوش من بگو، من بگم!» آقارسول که دید وقت، وقت مناسبی است، پی حرف اکبرآقا را گرفت «منم یه چیزی یادم اومده! چیز ناقابلیه و ته دل حلالم کرده‌ام‌ها ولی گهگداری میاد جلوی چشمم. نمی‌خوام خدای ناکرده اون دنیا بابت این گیر من باشی و منتظر بمونی تا من بمیرم و تازه بخوام سر پل صراط حلالت کنم.» میرزاحسن نگاهی به کربلایی‌مرتضی و بعد به آقا داوری انداخت. کربلایی‌مرتضی گفت «اگه چیزی هست که باید حلالم کنی، گردنم از مو باریک‌تر. وای بر من اگه نمک خورده باشم و نمکدون شکسته باشم. البته بعید می‌دونم چیزی باشه ولی خب اگه هست… اصلاً مگه حر نبود؟ امام بخشیدش! حالا میرزا اومده می‌گه می‌خوام ببخشم. چی بهتر از این؟» آقای داوری یکی دو صندلی خودش را کشیده بود جلو تا هم از نعمت دور شده باشد و هم نخواهد بلندبلند حرف بزند. «آقا میرزا! جسارته ولی…» «جسارت نیست جوان! خودم خواستم. هرچی هست، باشه.»
میرزاحسن دوباره دفترچه‌اش را ورق زد؛ این‌بار آرام‌تر و هر چند صفحه یک‌بار زل می‌زد توی چشم یک نفر «من یه پیشنهادی دارم. نظرتون چیه من قلم و کاغذ بدم بهتون و شما هرچی هست و نیست رو بنویسید و درعوضش من هم کاغذ مربوط به هر کدومتون رو بدم به خودتون؟!» چشمان هر سه نفر برق زد. از آنها خوشحال‌تر، زن‌ها بودند. البته از اینکه دست شوهر آن یکی جلویشان باز نمی‌شود هم کمی دمغ بودند. کربلایی‌مرتضی گفت «یاد آقام امام حسین افتادم که شب عاشورا چراغ رو خاموش کرد تا آبروی کسی نره. چقدر مردی آقامیرزا!»
میرزاحسن سه کاغذ از دفترچه‌اش کند و نفری یک کاغذ به هرکدام داد؛ خودکار را داد به آقارسول تا هر چه به ذهنش می‌رسد را بنویسد. آقارسول دو دقیقه‌ای نوشت، برگه را تا زد و داد به میرزاحسن و خودکار را داد دست اکبرآقا. اکبرآقا هم مثل آقارسول نوشت و بعد کاغذ را پشت و رو کرد و باز هم به نوشتن ادامه داد. نوبت به آقای داوری که رسید بعد یک دقیقه نوشتن گفت «جسارتاً من یکی دو تا کاغذ نیاز دارم…» نعمت با طعنه گفت «خطت درشته یا درددلت زیاده؟» آقا میرزا سه برگ از دفترچه کند و به آقای داوری داد. نگاه همه به آقای داوری بود تا نوشتنش تمام شود. پشت برگۀ سوم که تمام شد، سرش را از روی کاغذ بالا آورد «جسارتاً یک برگۀ دیگه هست خدمتتون؟» نوشتن آقای داوری که تمام شد، میرزاحسن برگه‌ها را گذاشت جیبش «اول من این‌ها رو می‌خونم، بعد کاغذ هر کسی رو می‌دم بهش.» نعمت گفت «من که چیزی ننوشتم، پس همین الان کاغذ من رو بده آقامیرزا.» کربلایی مرتضی گفت «منم همین‌طور.» میرزاحسن به سمت صندلی‌اش رفت «همین که گفتم. همه با هم.»
میرزا حسن یکی‌یکی کاغذها را می‌خواند و در صندلی فرومی‌رفت. ابوعلی از آینه مدام به او نگاه می‌کرد. میرزاحسن رو کرد به کربلایی‌مرتضی «کربلایی! چیزی نمونده برسیم. زیارت رو بخون.» کربلایی‌مرتضی که مدت‌ها بود منتظر چنین لحظه‌ای بود، بلندگو را روشن کرد «بسم الله الرحمن الرحیم. السلام…» کسی جز ابوعلی، میرزاحسن را نمی‌دید. میرزاحسن به پهنای صورت اشک می‌ریخت. زیارت عاشورا که تمام شد، میرزاحسن، نعمت را صدا زد تا بیاید بنشیند پیشش. نعمت شلوارش را مرتب کرد، و به سمت جلوی مینی‌بوس راه افتاد. در مسیر یکی‌یکی به همه و همه به او نگاه می‌کردند. «جونم آقامیرزا؟» «بشین نعمت جان.» «رو تخم جفت‌چشام.» کربلایی مرتضی که به صندلی میرزاحسن نزدیک‌تر بود، گوش تیز کرده بود ولی چیزی نمی‌شنید. چند دقیقه‌ای گذشت. نعمت با چند برگ کاغذ تاخورده که توی دستش گرفته بود برگشت عقب. در راه نگاه تندی به همه انداخت، سری تکان داد و نشست سر جایش. میرزاحسن از جایش بلند شد؛ چشمانش قرمز و صدایش گرفته بود. سرفۀ کوتاهی کرد. «بسم الله الرحمن الرحیم. اولاً ممنونم از اینکه صادقانه، لطف کردین هرچی بود و نبود رو نوشتین. در ثانی، حالا که فهمیدم چقدر روسیاهم، می‌خوام هرچی رو می‌شه حلالیت بطلبم و جبران کنم و هرچی رو نمی‌شه، به همین وقت و مکان شریف، قسم می‌خورم تا برسیم روستا، کم نمی‌ذارم و از ته دل همه‌تون درمیارم.» همه منتظر بودند که کاغذها بینشان پخش شود. آقای داوری که با دیدن چشم‌های قرمز میرزاحسن، حالش دگرگون شده بود گفت «شما خودتون اصرار کردین وگرنه…» میرزا پرید وسط حرفش «خوب کردی آقای معلم. بهترین کار رو کردی.» ابوعلی ترمز زد «رسیدیم.» میرزا رو به شیشۀ جلویی ماشین برگشت و سعی کرد گنبد را ببیند. چیزی مشخص نبود. همان‌جا سلامی داد؛ برگشت و ادامۀ حرفش را پی گرفت. بریم، اونجا حرف می‌زنیم. ساک دستی کوچکی که روی صندلی کاری‌اش بود را برداشت و بلافاصله از مینی‌بوس پیاده شد و به سمت زائرسرا راه افتاد. همه برگشتند و به مشت نعمت نگاه کردند. نعمت هم ساکش را برداشت و کف مینی‌بوس با پا هل داد جلو. یکی‌یکی کاغذها را داد دست دیگران و به سرعت پیاده شد. دوید و خودش را رساند به میرزاحسن. آقارسول، اکبرآقا، آقای داوری و کربلایی‌مرتضی، کاغذهایشان را باز کردند. روی تمام کاغذها نوشته شده بود، «التماس دعا.»