شعر ||

بابابزرگ عشق ذغال شمال بود

مادربزرگ عطر برنج شمال بود
کم بود نان سفره‌اش اما حلال بود
علیرضا نورعلیپور

 

شعر اول:
بابابزرگ عشق ذغال شمال بود
پامنقلی جوج و امور حلال بود

در پیش‌دستی‌اش که ملامین چرک بود
بوی خیار و خون دل پرتقال بود

یادش‌ به… بعله! گشنه نبودیم خانه‌اش
رفتن بدون فحش‌نخوردن محال بود

با او همیشه سیلی و آبدولیاچاگی!
با او به جای بوس و بغل، مشت‌ومال بود!

استیل گنگ و سیسِ لیانشانپویی او
در نوع خود همیشه برایم سؤال بود

غیر از «پری» نبُرد به لب نام دیگری
یک‌عمر فکر عمهٔ آقاکمال بود

ایضاً به یاد والدۀ شیخ مصطفی
حینش شکار خواهر اکبرشغال بود

چونکه «نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
کلاً همیشه عاشق چندین عیال بود

ثبت است بر سجل دوجین زن، نشان او
حافظ! چقدر شعر تو شاهدمثال بود!

بابابزرگ سوی خدا پرکشید و مرد!
مادربزرگ آلت این انتقال بود

::

شعر دوم:
مادربزرگ در همه‌حال اهل حال بود
فردای بیو‌گیش، هووی غزال بود

ممکن نبود، بلکه اگر بود جز غزال،
ایضاً هووی ژاله، نگار و نهال بود

مادربزرگ مادر آقا کمال بود
آقا کمال دایی آقا جلال بود

آقا جلال دوست آقا جمال بود
آقا جمال عمهٔ مادربزرگ بود!

یادش به خیر! حال/هال صمیمی خانه‌اش
ترکیب رنگ معده و باد زغال بود!

غیر از شکر نداد به خورد کسی، عزیز!
از دید او حرام خدا هم حلال بود

از سوز سینه‌اش چه بگویم که هم‌دمش
گاهی دوسیب و گاه هلوپرتقال بود

با او همیشه ذکر کولونوسکوپیش بود
با او به جای قصۀ شب، نک‌و‌نال بود

در تنگنای مرحمتش گشته‌ام گشاد
حافظ! چقدر قُطر تو شاهدمثال بود

ادراک فاز و فلسفه‌اش در محاق ماند
حتی برای ساقی او هم سؤال بود

مادربزرگ سوی خدا رفت و بازگشت!
چون مردنش به مرگ طبیعی محال بود

::

شعر سوم:

مادربزرگ شهره به سیمین‌وبال بود
فرعاً عیال و منزل نادرشغال بود

محصول اختلاط وبال و شغال هم،
فرزند لاابالی آنها کمال بود

از ازدواج دخترهمسایه و کمال
چیزی که از غزال در آمد جلال بود

ژن‌های خوب نادر و سیمین به او رسید
این شد که در ژنوم جلال اختلال… به وجود آمد!

یادش به خیر! _مابقی‌اش سانسوری است_
از من قبول کن که جلال اهل حال بود

با او همیشه مفتعل و فاعلات و فع!
اسطورۀ همیشگی ابتذال بود

هم این قبیل امور برایش روال بود
هم آن قبیل امور برایش روال بود

یک روز، با سمانه و یک روز با نگار
قلبش به قول ما رفقا ترمینال بود

«درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»
از بیخ، بی‌خیال حرام و حلال بود

این حرف‌ها به کتف چپ و شست پاش بود
حافظ! چقدر شعر تو شاهدمثال بود!

در حد و قدر موبری از گله‌ای گوریل
اصلاح خلق و خوی خرابش محال بود

روزی/زوری جلال سوی خُدا سند شد ولی
ریپلای حق رسید که: قحط‌الرجال بود؟!