به سروری نرسی تا اسیر تاج سری
خبر نبوده کسی را مگر به بیخبری
جنون به گفتن و با ادعا نمیآید
مگر که پیرهن از عقل و عافیت بدری
بهغیر ننگ نصیبی نمیبری از حُسن،
اگر به شهوت بازار، یوسفی بخری
«تو را ز کنگرۀ عرش میزنند صفیر» *
به فرش اگر بدهی چشم و گوش، کور و کری
زمین نهایتِ محدود کرمخاکیهاست
عقاب باش که در آسمان خود بپری
مخور فریب که پیمانه هفتخط دارد
از آنچه شوروشرت دادهاند بادهتری
به «خود» نمان که رسیدن به غیر رفتن نیست **
قرار عشق، پریشانی است و دربهدری
—
* حافظ: تو را ز کنگرۀ عرش میزنند صفیر/ ندانمت که در این دامگه چه افتادهست
** زندهیاد قیصر امینپور: موجیم و وصل ما از خود بریدن است/ ساحل بهانهایست، رفتن رسیدن است